X
تبلیغات
سرّعشق(زیبایی .:. دانایی .:. نیکویی)

سرّعشق(زیبایی .:. دانایی .:. نیکویی)
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن .::. شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...
فال حافظ
پیوندهای مفید





Powered by WebGozar

گنجور رومیزی نرم‌افزاری رایگان و آزاد است که به کمک آن می‌توانید اشعار (بیش از) ۵۹ شاعر پارسی‌گو را مرور کنید. جستجو و برجسته‌سازی، نشانه‌گذاری، شماره‌گذاری ابیات، نمایش شعر تصادفی (فال)، کپی متن و چاپ از دیگر امکانات این نرم‌افزار است. پایگاه داده‌های این اشعار مبتنی بر پایگاه داده‌های اشعار سایت گنجور است و امکاناتی جهت مشاهدۀ اشعار متناظر و حاشیه‌های آنها در سایت گنجور نیز در این نرم‌افزار گنجانده شده است.

این نرم‌افزار تحت ویندوز اجرا می‌شود و برای اجرای آن لازم است سکوی مایکروسافت دات نت ویرایش ۲ بر روی سیستم نصب باشد.

برای دریافت نرم افزار ادبی گنجور روی عکس و یا لینک زیر کلیک کنید.


دریافت نرم افزار ادبی گنجور رومیزی با حجم تقریبی 22 مگابایت

موضوعات مرتبط: نرم افزار ادبی ، کتابخانه ادبیات ، حضرت حافظ شیرازی ، سعدی شیرازی ، مولوی - جلال الدین رومی ، عطار نیشابوری
برچسب‌ها: حافظ , دانلود , نرم افزار , ‌ فال , سعدی , ‌ مولانا , باباطاهر , فردوسی , ‌ نظامی , ‌ عطار , خاقانی , شعرا , معاصر , غزل , ‌ قصیده , دوبیتی , رباعی , دیوان , شمس تبریزی , جلال الدین محمد بلخی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
غزلی از حضرت مولانا با دکلمه دکترسروش

دانلود دکلمه غزل


هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شراب

هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت

یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی

چون کلیدش را شکستی از کی باشد فتح بابت

در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی

آب حیوان را ببستی لاجرم رفتست آبت

بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می‌نمودی

نک محک عشق آمد کو سؤالت کو جوابت

مهتر تجار بودی خویش قارون می‌نمودی

خواب بود و آن فنا شد چونک از سر رفت خوابت

بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتی

می‌خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت

مخلص و معنی این‌ها گر چه دانی هم نهان کن

اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتاب
صدای ماندگار شهریار |دکلمه های استاد شکیبایی| تاریخ ادبیات ایران|كتابخانه صوتي|نرم افزارجامع فرهنگسرا|پک بزرگ کتاب الکترونیک فارسیمحمد رضا شجريان همايون شجريان استاد جليل شهناز جلال تاج اصفهاني عليرضا قرباني سالار عقيلي شهرام ناظری حسين عليزاده علیرضا افتخاری ایرج بسطامی حسام الدین سراج استاد نقویان امام خميني (ره) آیت الله جوادی آملی استاد علیرضا پناهیان استاد مرتضی مطهری دکتر حسن رحیم پور ازغدی دکتر حسين الهي قمشه اي دانلود سرود وطنم از سالار عقيل

موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
غزلی از حضرت مولانا با دکلمه دکترسروش

دانلود دکلمه غزل


کار همه محبان همچون زرست امشب

جان همه حسودان کور و کرست امشب

دریای حسن ایزد چون موج می‌خرامد

خاک ره از قدومش چون عنبرست امشب

دایم خوشیم با وی اما به فضل یزدان

ما دیگریم امشب او دیگرست امشب

امشب مخسب ای دل می‌ران به سوی منزل

کان ناظر نهانی بر منظرست امشب

پهلو منه که یاری پهلوی تست آری

برگیر سر که این سر خوش زان سرست امشب

چون دستگیر آمد امشب بگیر دستی

رقصی که شاخ دولت سبز و ترست امشب

والله که خواب امشب بر من حرام باشد

کاین جان چو مرغ آبی در کوثرست امشب


مرجع کامل مثنوی معنوی|آموزش ويولن|قرآن مجلسي|كارگاه فوق حرفه اي 3D MAX|آموزش حرفه اي #C|آموزش زيرنويس كردن فيلم|آموزش جامع PHP|آموزش كامل چهره نگاري به همراه نرم افزارها|آموزش فوق حرفه آخرين نسخه از فتوشاپ ( فتوشاپ 11)|آموزش كامل بانك اطلاعاتي SQL Server 2008|آموزش مهارت در تایپ|

شجریان شجريان استاد شجریان محمد رضا شجریان محمدرضا شجریان الهی قمشه ای دانلود شجریان استاد دانلود شجريان دانلود آهنگهای شجریان استاد شجريان محمد رضا شجريان شجريان دانلود دانلود آهنگ های شجریان سر عشق شجریان محمد رضا س سین الهی قمشه ای  تصاويراستادان دف  حسین الهی قمشه ای  دادازغم تنهایی  دانلود آ]نگهای شهرام ناظری  دانلود آهنگ فيلم امام علي اثر فرهاد فخرالديني  دانلود آهنگ های شجریان  دانلود آهنگهای شجریان  دانلود استاد سالار عقیلی  دانلود بت چین از شجریان  دانلود تفسير مولوي فروزانفر  دانلود شجریان  دانلود كتاب علل سقوط علي دشتي به نويسند


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
غزلی از حضرت مولانا با دکلمه دکترسروش

دانلود دکلمه غزل

هــیچ می ‌دانی چـه می ‌گـویـد ربــاب

 

ز اشـک چشـم و از جگـرهای کباب

پــوسـتی‌ام دور مانــده من ز گـوشـت

 

چـون نـنــالم در فـراق و در عـذاب

چـوب هـم گـویـد بـدم مـن شـاخ سـبـز

 

زیـن من بشـکست و بدرید آن رکاب

مــا غـریـبــان فـراقـیـــم ای شــهــان

 

بـشــــنـویــد از مـــا الی الله المــأب

هـم ز حـق رسـتـیـم اول در جـهـــان

 

هـم بـــدو وا می‌ رویــم از انـقــلاب

بـانـگ مـا همچون جرس در کاروان

 

یـا چـو رعـدی وقت سـیران سـحاب

ای مســافــر دل مـنــه بـر مـنـــزلی

 

کـه شــوی خـسـته بـه گاه اجـتــذاب

زانـک از بـســیـار مـنـزل رفـتـه‌ای

 

تــو ز نـطـفـه تـا بـه هـنگام شــبـاب

سـهـل گـیـرش تـا بـه سـهلی وارهی

 

هـم دهی آســان و هــم یـابی ثــواب

سخت او را گیـر کو سختت گرفـت

 

اول او و آخـــــــر او او را بـیـــاب

خوش کمانچه می ‌کشـد کان تـیـر او

 

در دل عـشـــــــاق دارد اضـطــراب

ترک و رومی و عرب گرعاشق است

 

هـمـزبان اوسـت ایـن بـانـگ صواب

بـاد می ‌نـالـــد هـمی‌خـوانــد تـــو را

 

کـه بــیـــــا انــدر پـیــم تـا جـوی آب

آب بــــــودم بـــاد گشــــتـــم آمـــــدم

 

تـا رهـانـم تـشــنگان را زیـن سـراب

نـطـق آن بــادســت کـبی بـوده اسـت

 

آب گـــــردد چـون بـیـنـدازد نـقــاب

از برون شش جهت این بانگ خاست

 

کـز جهـت بگـریـز و رو از ما متاب

عـاشــقـا کـمــتــر ز پــروانـه نــه ‌ای

 

کی کـنـــد پـروانـه ز آتـش اجتـنـاب

شــاه در شـهرســت بـهـر جغــد مـن

 

کی گـذارم شـهـر و کی گیرم خراب

گر خـری دیـوانـه شــد نک کیر گاو

 

بـر سـرش چـندان بـزن کـیــد لـبـاب

گر دلش جویم خسـیـش افزون شـود

 

کافـران را گفـت حق ضرب الرقاب

کاملترین فروشگاه موسیقی آنلاین  دانلود سخنرانی دکتر حسین محی الدین حسین  الهی قمشه ای ادبیات ایران غرب اروپا انگلیسی  پوستر عکس تصویر آثار کتاب ادبیات شعر ترجمه  وب سایت استاد محمد رضا شجریان و همایون شجریان...
موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
غزلی از حضرت مولانا با دکلمه دکترسروش - این غزل در تصنیفی از همایون شجریان شجریان در آلبوم ناشکیبا اجرا گردیده است.

دانلود دکلمه غزل با دکلمه دکترسروش

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

 

          تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

 

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

  

                             گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

 

                    ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

 

                         زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

 

                         ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم

 

                           من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

 

                  این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را

 

                         هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

 

                       بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

 

              یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من

 

                  چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من

 

                           جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

کاملترین فروشگاه موسیقی آنلاین  دانلود سخنرانی دکتر حسین محی الدین حسین  الهی قمشه ای ادبیات ایران غرب اروپا انگلیسی  پوستر عکس تصویر آثار کتاب ادبیات شعر ترجمه  وب سایت استاد محمد رضا شجریان و همایون شجریان...
موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

غزلی از حضرت مولانا با دکلمه دکترسروش - این غزل در تصنیفی از استادشجریان در آلبوم دل مجنون اجرا گردیده است.

دانلود دکلمه غزل

صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد      

بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد

ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم      

به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد

ز صبا همی‌رسیدم خبری که می‌پزیدم      

ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد

به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت      

به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد

هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در      

تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد

همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم      

به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد

به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی      

چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد

برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب      

چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد

به چه روز وصل دلبر همه خاک می‌شود زر      

اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد

به چه چشم‌های کودن شود از نگار روشن      

اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد

هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت      

چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد

 کاملترین فروشگاه موسیقی آنلاین کلید واژه ها:  دانلود سخنرانی دکتر حسین محی الدین حسین  الهی قمشه ای ادبیات ایران غرب اروپا انگلیسی  کتاب ادبیات شعر ترجمه  وب سایت استاد محمد رضا شجریان و همایون شجریان...


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
با سلام - غزلی از حضرت مولانا با دکلمه دکتر عبدالکریم سروش

دانلود دکلمه غزل - ۲۷۲ کبلو بایت

در هوایت بی‌قرارم روز و شب      

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم      

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند      

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست      

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد      

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود      

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح      

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو      

در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر      

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام      

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم      

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو      

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید      

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد       روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است      

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 خرید نرم افزار کتابخانه الکترونیکی فارسی کلید واژه ها: دکلمه دکتر عبدالکریم سروش دانلود سخنرانی- دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای کتاب ادبیات شعر ترجمه  وب سایت استاد محمد رضا و همایون  شجریان..

موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
سلام و درود بر شما عزیزان - غزلی از مولانا با دکلمه دکتر عبدالکریم سروش
 

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

لینک دانلود دکلمه غزل ۴۳۴ کیلوبایت

 

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

حلوا شده کلی حلوات مبارک باد

ای سینه بی​کینه غوغات مبارک باد

دریاش همی​گوید دریات مبارک باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

کالای عجب بردی کالات مبارک باد

 
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
 

تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی

لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی

بر سر آن منظره​ها هم بنشانم که تویی

من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی

عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

کلید واژه ها:دانلود سخنرانی- دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای کتاب ادبیات شعر ترجمه  وب سایت استاد محمد رضا و همایون  شجریان..

موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

سلام و درود بر شما عزیزان - غزلی از مولانا با دکلمه دکتر عبدالکریم سروش

لینک دانلود دکلمه غزل ۳۲۴ کیلوبایت

جانا به غریبستان چندین به چه می​مانیصد نامه فرستادم صد راه نشان دادمگر نامه نمی​خوانی خود نامه تو را خواندبازآ که در آن محبس قدر تو نداند کسای از دل و جان رسته دست از دل و جان شستههم آبی و هم جویی هم آب همی​جوییچند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جاننور قمری در شب قند و شکری در لبهر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سراز عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن

 

بازآ تو از این غربت تا چند پریشانییا راه نمی​دانی یا نامه نمی​خوانیور راه نمی​دانی در پنجه ره دانیبا سنگ دلان منشین چون گوهر این کانیاز دام جهان جسته بازآ که ز بازانیهم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانیآمیخته​ای با جان یا پرتو جانانییا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانیبازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانیزهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

کلید واژه ها:دانلود سخنرانی- دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای کتاب ادبیات شعر ترجمه  وب سایت استاد محمد رضا و همایون  شجریان..


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

سلام بر یاران  همیشگی سرّعشق -  امروزبه غزلی از مولانا برخوردم که استاد شجریان هم ( در آلبوم بوی باران)  اجراش کردند و بنده نیز دکلمه ای زیبا از دکتر سروش دارم که این غزل رو خوانده اند و تصمیم گرفتم برای شما هم  آماده کنم تا استفاده کنید.

دانلود دکلمه از دکتر عبدالکریم سروش   حجم ۲.۹۰ کیلوبایت

نکته: به دلیل عدم شناخت کافی فعلا هیچ گونه موضعی در قبال اندیشه کنونی وی ندارم.

دانلود آواز از استاد شجریان رو در آینده ای نزدیک در مطلبی که برای بررسی وگوشه شناسی بوی باران آماده می کنم دراختیار شما قرار خواهم داد.

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

کلیدواژه ها: غزلیات مولانا - دکلمه دکتر عبدالکریم سروش - استاد شجریان - بوی باران.

موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

 گفتگوی سعید حقیقی با دکتر محمد ضیمران

به نظر شما بن بست های عقل مدرن و درمجموع آن چه پست مدرن ها در رابطه به مدرنیته ادعا می کنند چه است؟ قبلاً خدمت شما عرض کنم که مدرنیته یک جریان بسیار بسیار گسترده و وسیع است که در واقع نمی شود آن را به چند مشخصه خلاصه کرد.

اما در عین حال مدرنیته باتمام جامعیتی که داشته در حقیقت یک سلسله تنگنا ها و محدودیت هایی را به دنبال آورده که باعث شده که یک حرکت تازه ای به نام حرکت پست مدرن ( در به اصطلاح جهان غرب و بعد درجا های دیگر) مورد بررسی قرار گیرد. و به اصطلاح آثار متعددی در زمینه خصوصیات و ویژگی های پست مد رن به چاپ برسد که در حقیقت من می توانم این مشخصه ها را که به عنوان محدودیت در مدرنیته مطرح بوده این طور خلاصه کنم:

به طور کلی مدرنیته پیام آور به اصطلاح وضعیتی است که بشر و به طور کلی انسان دراول شخص مفرد محوریت و موضوعیت پیدا می کند و بنا بر این همه چیز براساس این محور و کانون مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. و یکی از محدودیت های که پست مدرن ها به مدرنیته به اصطلاح منسوب می کنند همین محدویتی است که همه ی عالم از منظر «من» مورد بررسی قرار بگیرد.

دوم این که در جریان به اصطلاح حاکم شدن فلسفه مدرن فرم جانشین محتوا می شود و محتوا به کلی کنار می رود و باز این یکی از مفاهیم و مقولاتی است که محدودیت های زیادی را به دنبال دارد.

از طرف دیگر مدرنیته مبتنی بر یک سلسله مراتب ارزشی است که از انسان شروع می شود و هرقدر از محوریت انسان دورشود ارزش آن کاهش پیدا می کند. که پست مدرن ها این را به عنوان یک نقیصه عمده قلمداد می کنند.

از طرف دیگر مدرنیته همیشه به پیامد ها و نتایج می پردازد و آن را ملاک ارزیابی قرار می دهد. ولکن تفکر پست مدرن فرایند ها را به عنوان جریانات مهم قلمداد می کند و بنابرین این هم یکی از نقایصی است که برای مدرنیته در نظر گرفته اند.

از طرف دیگر مدرنیته همواره بر حضور و فراپیشی امور تاکید می کند در حالی که در فلسفه پست مدرن «بیاب» به عنوان یک محور نا اندیشیده مد نظرقرار می گیرد و از خصوصیات دیگری که مهم است کانونی بودن مدرنیته است که در فلسفه پست مدرن پراگندگی، افشانش و به طور کلی محور زدایی اساس فکر است.

بنابراین یکی از هدف ها و آماج های انتقاد مدرنیته، سنت بوده که در حقیقت در تفکر پست مدرن سنت مجدداً مورد ارزیابی قرارمی گیرد و اهمیت اش در شکل گیری فرایند های حضور و جریانات اکنونی مدنظر قرار داده می شود که مدرنیته همیشه به اصطلاح آن را به عنوان یک ضد ارزش قلمداد می کرده است.

بنابراین فرادهش سنت برای نخستین بار در تفکر پست مدرن از اهمیت برخوردار می شود. شاید هم توجه پست مدرن ها به چهره های برجسته یی چون مولانا بر همین محور متکی باشد.

ولی با توجه به اشاراتی که شما داشتید چه وجوه اشتراکی میان دیدگاه ها و اندیشه های مولانا با دیدگاه ها و اندیشه های پست مدرن می توانند وجود داشته باشند، به یک معنای دیگر می خواهم نظر شما را در مورد عقلانیتی که مولانا مطرح می کند و عقلانیتی که پست مدرنیته مطرح می کند بدانم؟

عقلانیتی که متفکرین مدرن مطرح کردند بیشتر عقلانیت ابزاری است که محدود می شود به رابطه ای در واقع بین وسیله و هدف و حال آن که در عقلانیت پست مدرن این محدودیت وجود ندارد.

تفکر مولانا هم در حقیقت از حیطه عقل ابزاری فراتر می رود و بنابر این ساحت های گوناگون عقلیت وبه خصوص عقل متافزیکی بسیارحایز اهمیت می شود و شاید به این علت است که متفکرین پست مدرن توجه ویژه کردند به اندیشه های مولانا و به خصوص مفهومی که مولانا در اشعار خودش راجع به عقل و به طور کلی عقلیت مد نظر قرار می دهد. و به تعبیر دیگر در فلسفه مدرن عقلیت جزوی ملاک است و حال آن که در نگاه پست مدرن وهمین طور نگاه مولانا عقلیتی وسیع ترازعقل جزوی ملاک است.

عقل جزوی به اموری که کاملا در زمینه مسایل روزمره وجود دارند، توجه می کند و ازساحت های به اصطلاح فرا زمینی غافل می شود، در حالی که عقلیتی که مولانا مدنظر داشته عقلیتی است که درحقیقت معطوف است به ساحت های وسیع تری که عشق و به طورکلی مفاهیمی از این دست را در بر می گیرد و حال آن که در عقلیت مدرن این مفاهیم کاملاً کنار می روند.

دراندیشه مولانا مفاهیمی چون تکثر گرایی و نوع دوستی یا بشر دوستی، انتقاد از قدرت هم به نحوی مطرح شده این مفاهیم با مفاهیمی که پست مدرن ها و به خصوص در جهان امروز مطرح است چقدر باهم نزدیکی می توانند داشته باشند، آیا این تلفیق واقعاً یک تلفیق واقعی است یا این که انسان امروز به نحوی با توجه به هرمونتیک مدرن از مولانا یک برداشت خود را ارائه می کند.

سوال بسیار جالبی است و من باید عرض کنم که در واقع تفکر مدرن بر محور به اصطلاح گرایش مونستیک یا گرایش یکتا محورو وحدت گرا تکیه دارد و حال آن که اندیشه های پست مدرن بیشتر کثرت گرا و چند گانه است . بنابرین در اندیشه های مولانا هم اشاره به کثرت، اشاره به تنوع، اشاره به گستردگی به وفور دیده می شوند. حالا آیا چه مناسبتی بین کثرت گرای پست مدرن و اندیشه های مولانا وجود دارد این در حقیقت یک نگاه هرمونوتیک است به قول خود شما به مولانا.

بنابرین هر عصری انسان ها مسایل را از دیدگاه عصر خود شان مد نظر قرار می دهند و هیچ اشکالی هم ندارد که من انسان به اصطلاح امروزی مولانا را برحسب معیارهای حاکم بر روح زمانه خودم تعبیر کنم و هیچ کس هم نمی تواند تحلیل مطلقی از اندیشه ها عرضه کند.

بنابر این انسان به ضرورت محدودیت و کران مندی ذهن خودش همیشه در زمان قرار می گیرد و بنابر این هرمونیک وسیله ی است که او را مرتبط می کند با معنا ها. انسان امروزی هم مولانا را از همین دریچه خودش نگاه می کند که یکی از ویژگی های پست مدرن کثرت گرایی است که در اشعار مولانا هم به نوعی به آن اشاره شده، اما باید به اصطلاح روح زمانه را هم در این جادر نظر گرفت.

انسان امروز، انسان قرن بیست و یک مشکلات خود را دارد و تلاش دارد برای این مشکلات راه حل های را جستجو کند، به همین دلیل توجه به عرفان و توجه به مولانا در اشکال مختلف از راه برد های پنداشته می شوند که انسان امروز را به حل آنچه که به عنوان چالش و مشکل در برابرش قراردارد، کمک می کنند. عمده ترین چالش ها و مشکلات انسان امروز چه می توانند باشند که پاسخ آن را از مولانا دریافت کنند؟

عصر جدید به دنبال خودش ضمن راحتی ها و دست آورد های که داشته مشکلات خاص خودش را هم دارد و بنابراین آن چیزی که در حقیقت در دنیای مدرن مبنا بوده است، نوعی به اصطلاح ماشین گرایی و میکانیزه شدن همه ی هستی است و بنابر این چنین وضعیتی که درحقیقت کمبره ی تکنولوژی و علم انسان قرار می گیرد.

بنابر این بایستی که دنبال راه های باشد که معضلاتی را که ناشی از چنین وضعیتی است با آن ها رو به رو شود و بنابر این آن خشونتی که از حاکمیت علم و تکنولوژی ناشی می شود معمولاً به وسایلی در فرادهش فرهنگ وسنت وجود دارد و از جمله عرفان و به خصوص در قلمرو فرهنگ های خاور میانه یی که ممکن است راه های را برای ملموس کردن و تلطیف دادن شرایط و معضلات او فراهم کند و بنابر این شاید یکی ازعلل گرایش به عرفان هم درعصر حاضر همین مسأله باشد.

امروز در افغانستان نیز بحث های پست مدرن به انواع مختلف مطرح می شود، از جمله در ادبیات و در زمینه های علوم اجتماعی، سیاست و جامعه مدنی . می خواستم از شما بپرسم که آیا ما می توانیم بگوییم که در وضعیت پست مدرن قرارداریم و آیا تیوری های پست مدرن می توانند برای ما کار ساز باشند، به خصوص در شرایطی چون شرایط افغانستان.

بدیهی است نظربه این که مجموعه فرادهش سنت و مدرنیته یک جا در یک فرهنگی مثل فرهنگ افغانستان و فرهنگ ایران و به طور کلی فرهنگ های خارو میانه و جود دارد به هر حال نمی شود که ما مطلق مدرنیته را مبنی قرار دهیم و بنابر این فرهنگ پست مدرن این امکان را برای ما فراهم می کند که بتوانم از پدیده های که پیش روی ما در حقیقت اتفاق می افتد و به طور کلی روزمره با آن ها مواجه هستیم، ابزاری برای تحلیل آن ها داشته باشیم. به عقیده من فرهنگ پست مدرن چنین امکانی را فراهم می کند.

اما اگر مثلاً بگویم که ما در عصر پست مدرن قرار گرفتیم شاید ایراداتی را بر چنین برداشتی وارد کنند، به چه دلیل؟ به دلیل این که خیلی ها معتقد اند که پست مدرن را نباید به یک دوران تاریخی اطلاق کرد، بلکه پست مدرنیته به طور کلی یک گرایش است، یک نگاه است، یک مقوله ی است که ما را مجهز می کند که بتوانیم محدودیت ها و در واقع دشواری های مدرنیته را ارزیابی کنیم و با یک نگاه انتقادی با مدرنیته رو به رو شویم .

بنابر این به عقیده من پست مدرنیته می شود بگوییم که یک وضعیت فرهنگی است، می شود گفت یک جنبش هنری- فلسفی- علمی است، می شود گفت که یک نوع نگاه سیاسی است به مسایل روزمره.

و بنابراین نباید آن را محدود کرد به مفهوم تاریخی قضایا، که بگوییم حالا در عصر پست مدرن قرار گرفتیم. بنابر این باید متوجه بود که درواقع نگاه پست مدرن یک افق تازه ی است برای نگاه به فرهنگ، فلسفه، تاریخ، گذشته و به طور کلی شرایط سیاسی اجتماعی که پیش روی ماست و به همین دلیل به تعبیری من پست مدرنیته را یک نوع مقوله روایی یا یک نوع گفتمان می شناسم پیش از این که یک برهه تاریخی بدانم، بنابر این آن را باید یک گرایش تعبیرکرد.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

چون این همایش، جلسه اي قرآني است سخن را با چند آيه و حكمت قرآني آنها آغاز مي كنم. مولانا حقيقت حكمت را به زبان ساده و شعر بيان كرده است. از این رو بايد سخنان بزرگاني چون مولانا را بخوانيم تا به راز قرآن پي ببريم. وقت براي بررسي آيات قرآني ضيق است.
اعتقاد من اين است كه هر جا علمي وجود داشته، قرآن آن حكمت و دانش را به زيباترين و موجزترين وجه بيان كرده است.
من به حكمت دعا در قرآن مي پردازم. سپس به رويكرد مولانا درباره حكمت دعا اشاره ای می کنم.
قرآن مي گويد: اي پيامبر به امتت بگو اگر دعاي شما نبود خدا به شما توجهی نداشت.
يعني دعا واسطه ارتباط خدا با بنده است. انساني كه دعا نكند، خدا به او توجهي ندارد. دعا شكل هاي مختلفي مثل نماز دارد. دعوت قرآن به اسماء الحسني است. انسان خواه ناخواه با این اسماء ارتباط دارد.
قرآن بين اجابت و استجابت فرق گذاشته است. خدا در جايي كه اضطرار وجود دارد از اجابت استفاده مي كند، ولي در جايي كه اضطرار نيست، از استجابت استفاده مي كند. هر دعايي اجابت مي شود ولي در وقت خودش. شايد دعايي باشد كه قابل اجابت نباشد. حال اجابت ديگر با خود خدا است.
در قرآن آياتي داريم كه به ما می گوید چگونه دعا كنيم. احكام دعا در اين آيات آمده است. مثل: با تضرع و اضطرار دعا كنيد و اینکه دعاي فرد ظالم برآورده نمي شود. در آيات قرآن شرايط دعا دقيقاً آمده است. از اسماء خداوند سمیع الدعا است.
در بحث سؤال ما انواع سؤال داريم. مثل سؤال حال و سوال استعدادي.
سؤال استعدادي سؤال ايام ثابته و حقايق ما پيش از وجود است. اين سؤال، اصل همه سؤال هاست، آن چيزي كه مقتضي استعداد شما بود.
يكي انسان شد و ديگري سگ شد. او در علم ازلي و مشيت الهي استعداد داشته و اقتضاي وجود داشته است. هر كس اقتضاي سؤالش بوده است، خداوند به او وجود داده است. شما نمي پرسيد كه چرا موجودات هستي پيدا كرده اند؟ اين اقتضاي اعيان ما بوده است و سؤال ما از حضرت حق پيش از وجود بوده است.
دعا هم بدون سؤال و خواستن امكان ندارد. ما هم از خداوند اين سؤال را كرديم و خداوند هم به ما جواب داده است.
همانطور كه گفته شد سؤال انواع مختلفي دارد: سؤال غايي، حالي، استعدادي و ماهيات.
در قرآن و از زبان رسولان انواع دعا ذكر شده است.
در سوره انبياء سه پيامبر از خداوند سه سؤال مطرح كردند و خداوند اجابت كرد.
سؤال حضرت ايوب، شفاء از بيماري لاعلاج و دعاي حضرت ذكريا هم در مورد بچه دار شدن و بسياري دعاهاي ديگر پيامبران در اين خصوص قابل بررسي است. از اين حيث كه تمام دعاها در قرآن آمده است. نحوه دعا و استجابت آن هم ذكر شده است.
مي توانيم با بررسي آيات قرآن در مورد نحوه دعاي پيامبران و نحوه استجابت به شرايط دعا دست يابيم.

دعا؛ تایید الهی
اما چند كلمه از مولانا بگويم. مولانا اسرار دعا را به زبان شعر بيان كرده است. دعا فقط آيات قرآن نيست، بلكه روايات زیادی درباره دعا و نحوه آن داريم كه متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته اند. علماي ما هم متأسفانه آنان را بيان نمي كنند. اين علمِ دعا است. علم را ظاهر نمی کنند. علماي قديم ما اين مسئله را مسئله روز مي دانستند. مسائل مهمي چون توحيد از مسائل اصلي اسلام است. زیرا دين بر اساس توحيد است. رسيدن به حقيقت توحيد قرآني بسيار دشوار است. ولي امروزه بحث هاي توحيدي بسیار كم است. در صورتي كه توحيد از اصول دين است. قدما و عرفاي ما، به اصول دين توجه خاصي داشتند.
مولانا هنگامی که درباره توحيد، عدل، معاد و جبر و اختيار بحث مي كند، آنها را به صورت لطيف و ظريف بیان می کند. در صورتي كه امروز از آن غفلت مي شود. ما از اساس نسبت به مسئله غفلت داريم. در این خصوص سؤالی برايمان مطرح نيست. در صورتي كه قدما از حكمت قرآني به بهترين وجه استفاده می كردند. من از مولانا براي مسئله دعا مثال مي آورم.
اولاً خود كسي كه دعا مي كند بايد مؤيد باشد. تا تأييد الهي نباشد دعا امكان پذير نيست. دعا اجابت بشود يا نه. زمان و مكان و شرايط دارد. ولي اينكه خود انسان به دعا بپردازد، خود يك تأييد الهي است:
در ميان خون و روده، فهم و عقل
جز ز اكرام تو نتوان كرد
يعني همين كه انسان به دعا مي پردازد هم سؤال كننده و هم اجابت كننده از اوست. اول و آخر اوست. اين از اسرار دعاست.
اگر نماز واقعي باشد گوينده سمع الله لمن حمده هم خداست. هم شاهد و مجري اوست.
اول اوست، جز تو پيش كه برآرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از تو هست
هم از اول مي دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر تويي، ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اگرانسان در دعا دم خوش ندارد بايد به اولياء و اهل دعا متوسل شود.
بهترين دعا در حال فنا و اضطرار است. بنده تا وقتي كه خودي خود دارد دعا دارد، ولي دعاي حقيقي آن است كه خود بنده در ميان نباشد، بلكه در حال اضطرار و فنا قرار گرفته باشد.
آن دعاي بي خودان، خود ديگر است. (يعني آني كه از خودي خودش فاني شده، دعايش چيز ديگري است)
آن دعا حق مي كند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه مخلوق ني اندر ميان
اما مسائلي است كه قدما مانند ابن عربي در باب دعا مطرح كرده اند. آنها بحث هاي لطيف و ظريف و دقيقي درباره دعا دارند كه امروز فراموش شده است.
عده اي از اولياء و عرفا دعا را جايز نمي دانند. زیرا آن را بي ادبي مي دانند. اينكه به خدا بگويند اين را بكن. اين خود مراتب خاصي از ولايت است. آن چنان به مراتب قضا و قدر الهي دل بسته بودند و مقام آنها مقام رضا است كه جز به قضاي الهي دل نهادن حاضر نبودند.
ابن عربي در كتاب فصوص و هجویری در کتاب كشف المحجوب اين مباحث را مطرح کرده اند، كه آيا اوليايي اند كه از خدا چيزي نخواهند؟ اين قضيه را از زبان مولانا بشنويد:
قومي ديگر مي شناسم ز اوليا
كه دهانشان بسته باشد از دعا
يعني دعا نمي كنند. البته انسان بايد دعا كند. زیرا خداوند می گوید: ادعوني استجب لكم. ولي اينان مقاماتي و طبقاتي دارند. اين امر مختص عده اي از اولياست. انسان بايد به مرتبه اي برسد كه قضاي الهي را بشناسد و به مقام سر قدر برسد. عالي ترين علمي كه در عرفان وجود دارد، سر قدر است. مولانا ادامه مي دهد:‌
در قضا ذوقي همي بينند خاص
كفرشان آيد طلب كردن خلاص
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود
قاب حيوان گردد از آتش بود
اما دعا كرن خوب است. اعم از اينكه اجابت بشود يا نشود. خداوند بنده اي را كه دوست دارد، دعاي او را زود اجابت نمي كند. او مي خواهد بنده را به خود نزديك كند. خداوند براي خود منطقي متعالي دارد. گاهي بنده اي را كه دوست دارد قدري قلقلك مي دهد و بعدا دعاي او را اجابت مي كند. اين امر در آيات و روايات ما نقل شده است. مولانا در اين باره مي گويد:
اي بسا مخلص كه نالد در دعا
تا شود دود خلوصش بر سما
يعني آن قدر دعا مي خواند كه دود اخلاصش به آسمان مي رسد. اما دعايش اجابت نمي شود. پس ملائك واسطه مي شوند:
پس ملائك با خدا نالند زار
كي مجيب هر دعاي مستجاب
بنده مؤمن تضرع مي كند
او نمي داند كه جز تو مضطرند
حق بفرمايد كه نيست خواري اوست
عين تأثير عطا ياري اوست
يعني اگر او را اجابت نمي كنم، خواري او نيست. او پيش من عزيز است. او محب من است. او را ياري مي كنم. اولياء به من نزديك اند.
ناله مومن همي داريم دوست
گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوي من
آن كشيدش لوكشان در كوي من
در برآرم حاجتش او آورد
هم در آن بازيچه مستغرق شود
يعني ما از ياد خدا غافليم و خداوند كاري مي كند كه به او متوسل شويم و به سوی او برگرديم. اگر حاجت او را برآورم، مي رود و ديگر به سوي من باز نمي گردد. دنيا جاي لهو و لعب است و از من دور مي شود. بنابراين كمي حاجت او را دير برمي آورم كه او بيشتر پيش من بماند و به من نزديك شود. دوباره مي گويد:
گرچه مي ماند ز جان او سوگوار
دل شكسته، سينه خسته، گو هزار
خوش همي آيد، مرا ناله او
يعني خداوند می گوید ناله دعا كننده و آن خدايا گفتن و آن راز او را دوست دارم.
بنابراين، دعا يكي از اسرار قرآني است. تفسیر مولانا، تفسير معنوي و فهم قرآن است. بيش از دو هزار آيه در ابیات مولانا تكرار شده و در مثنوي بياني ديگر يافته است. مولانا را بايد بخوانيم تا به حكمت قرآني دست يابيم. مولانا بخشي از حكمت دعا را برايمان مشخص مي كند.

 

سخنران: غلامرضا - اعواني
خبرنگار: سعید - بابایی
منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

«ويليام چيتيك» اسلام‌شناس و عرفان‌پژوه علت گرايش غربي‌ها به مولانا را در چند سال اخير بازگو كرده و يكي ار دلايل آن را تشنگي غربي‌ها به معنويت دانسته است.

به گزارش خبرنگار ادبي فارس، «ويليام چيتيك» در مصاحبه تفصيلي‌اش با «محمدعلي نيازي» در يادنامه‌اي كه «انجمن آثار و مفاخر فرهنگي» به مناسبت مراسم تجليل‌ از وي به چاپ رسانده، گفته است: علاقه و توجه غربيان امروز به مولانا جهات متعدد دارد. يكي تشنگي آنان به معنويت است. اين عامل بسيار مهمي است. اگر از لحاظ تاريخي به قضيه توجه كنيم،‌بايد بگوييم نيكلسون از اين جهت خدمت بزرگي به غربيان كرده است. او حدود پنجاه سال پيش، مثنوي را دقت شگرفي تصحيح انتقادي و به انگليسي ترجمه كرد و در شش جلد به چاپ رسانيد و دو جلد شرح نيز بر آن افزود، كه تمام آن‌ها به فارسي ترجمه و چاپ شده است.
وي افزوده است: پس از او، شاگردش،‌آربري، بخشي از غزليات شمس را به انگليسي برگرداند. هم‌چنين خانم آن ماري شيمل كه همه اهل فرهنگ با آ‌ثار ايشان آشنا هستند، كتاب مبسوطي درباره جنبه‌هاي ادبي، كلامي، فلسفي و عرفاني، و خلاصه،جوانب مختلف كلام مولانا نگاشته است و اين آثار در افكار مردم مغرب زمين تاثير بزرگي به جا نهاد.
اين مولانا‌شناس تصريح كرده است: كتابي كه من در شرح عقايد خاص و سير و سلوك مولانا نوشته‌ام و به چاپ رسيده، با جهان‌بيني مولانا آغاز مي‌شود و بيان مي‌كند كه او چگونه به آيات خداوند، يعني پديده‌هاي عالم،‌ مي‌نگرد. در بخش دوم اين كتاب، نحوه معاملات و عبادات و مجاهده در راه حق را توضيح داده‌ام. بخش ديگر كتاب درباره عشق گفت و گو مي‌كند كه همان ارتباط دروني بين انسان و خداوند است. در اين كتاب سعي كرده‌ام تا حدي كه ممكن است، از خود چيزي نگويم. اشعاري از مولانا را از نو ترجمه كرده‌ام و توضيح داده‌ام كه شرح ابيات مولانا در خود آن‌هاست و برخي برخي ديگر را شرح و تفسير مي كند.
در ادامه مطلب آمده است: با تامل در آثار اين عارف و شاعر روشن مي‌شود كه او كمتر به عقايد ديگران پرداخته و سخن و عقيده خود را بيان داشته است. اين كتاب در سال 1983 منتشر شد، و آن وقت هنوز اين موج گرايش به مولانا شروع نشده بود. پس از چند سال كه چندين كتاب راجع به مولانا به چاپ رسيد و ترجمه ابيات او به انگليسي انجام شد، رفته رفته چند تن از شاعران غربي، يا به هر حال كساني كه ادعاي شاعري داشتند، با توجه به ترجمه اشعار مولوي، ديدند اگر آن‌ها را به شعر ترجمه كنند زيباتر و دلپسندتر خواهد شد. مي‌گفتند مستشرقان ذوق شاعري نداشتند تا زيبايي اشعار را درك كنند - اتفاقا نيكلسون طبع شاعرانه داشت - البته سخن آنان هم بي‌وجه نبود. آن‌ها از جهتي درست مي‌گفتند. ما و مستشرقان مقيد بوديم كه عين الفاظ اشعار را ترجمه كنيم. اما آن اديبان و شاعران آزادانه ترجمه مي‌كردند و مي‌كنند؛ يعني هر جا را كه دل‌شان مي‌خواست تغيير مي‌دهند كه دست‌ آخر هم چيز جالبي به انگليسي مي‌شود.
وي افزوده است: مثلا هر جا كه مولانا سخن از تكليف مي‌گويد و موظف بودن انسان در برابر خداوند،‌آن را حذف مي‌كنند چرا؟ براي اين كه به ذوق آمريكايي نمي‌خورد. آمريكايي مي خواهد خدا را آزادانه عبادت كند، يعني هر طور كه خودش دوست دارد؛ البته مي‌خواهد خدا هم خوشش بيايد و تاييدش كند. اشعار عاشقانه مولانا را خيلي مي‌پسندند؛ اما هرگاه كه از وظايف مسلماني ياد مي‌كند، سانسورش مي‌كنند. فقط از اشعار مولانا عشق را گرفته‌اند و مي‌گويند مردم با اين عشق خوش‌اند! از نظر آنان، عمل لازم نيست.
چيتيك اضافه كرده است: به هر حال،‌چنان كه گفتم،‌پس از انتشار آن آثار، كم‌كم كار شور و علاقه به مولانا بالا گرفت. اكنون هم اين كتاب‌ها خيلي طرفدار دارد و در مجله خاص نشريات مي‌خواندم كه پرفروش‌ترين شاعر انگليسي زبان آمريكا در سال 1998 مولانا جلال‌الدين رومي بوده است! كه براي من مسئله بسيار عجيبي است.
وي در عين حال تاكيد كرده است: بايد به اين نكته توجه داشت كه ممكن است كساني از آنها از روي علايق مذهبي دوستدار مولانا شده باشند، چون مذهب اشخاص هر چه باشد مخالفتي با مولانا ندارد، عارف مي‌گويد با خدا بايد دوستي ورزيد. به هر تقدير هر چه باشد از جهتي خير است.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

جلال الدین محمد مولوی در بلخ (خراسان بزرگ) به دنیا آمد و به همراه خانواده خود به قونیه (آسیای صغیر یا ترکیه امروزی) مهاجرت کرد.
شاعر بزرگ ایران در سالهای میانی زندگی چند سالی نیز در شام زیست اما بیشتر زندگی خود را در قونیه گذراند و از همین جا نسبت "رومی" گرفت.

امروزه ملل و اقوامی چند، از آسیای میانه تا آسیای صغیر، مولانا را از خود می دانند و این تفاخر گاه تا مرز تعصب و خصومت نیز پیش می رود.

این در حالی است که مولانا تعلق به سرزمین یا زاد و بوم را امری فرعی یا حتی بی ‌اهمیت می دانسته و با مفهوم "وطن" به معنای امروزین آن، یکسره بیگانه بوده است.

مفاهیم تازه و کهنه

در گذشته و در دوران تسلط ساختارهای فئودالی و عشیره ای، پادشاهان، حکام یا رؤسای قبایل بر قلمروهایی کوچک و بزرگ حکومت می راندند که مرزهای معین و پایداری نداشتند.

این واحدهای جغرافیایی ناپایدار در روزگار پیشین، خطه، ملک یا دیار خوانده می شدند که تعریف جامع و مانعی از آنها نبود، ساکنان این سرزمینها نیز جمعی "شناور" یا ناپایدار بودند که بیش از هر چیز با تعلق یا وابستگی به ساختارهای قبیله ای یا مجتمعهای دهقانی شناخته می شدند و نه به واحدهای خاص سیاسی.

پس از سده های میانه و در آستانه عصر جدید بود که اقوام و قبایل پراکنده، بر پایه علقه های فرهنگی و پیشینه تاریخی به هم پیوستند و با تکیه به هویتی مشترک، واحد سیاسی ملت را پایه گذاشتند، این روند با تأسیس دولتهای ملی، شکل نهائی و پایدار خود را پیدا کرد.

ملت در تعبیر امروزین واحد بزرگ انسانی است که جماعتها و اقوام انسانی را با فرهنگ و آگاهی مشترک به هم پیوند می دهد، این مفهوم در روندی طولانی به جای مفاهیم کهنه و سنتی مانند خلق و امت و رعیت نشست.

کشور یا مملکت به معنایی که ما می شناسیم بر پایه دو مفهوم دیگر در جهان بینی مدرن یعنی دولت و ملت قوام گرفته است.

وطن یا میهن در دنیای امروز بر کشوری دلالت دارد که از نظر جغرافیای سیاسی دارای مرزهای مشخص بین المللی باشد و توسط هیئت حاکمه ای معین اداره شود.

می توان نتیجه گرفت که وطن با بار سیاسی کنونی آن نمی توانسته برای شاعران گذشته ایران مانند مولوی شناخته شده باشد، حتی برای شاعر ایراندوستی مانند فردوسی، وطن بیشتر بار و ارزش فرهنگی داشته است تا سیاسی.

البته برای مردم فارسی زبان، وطن (یا میهن) واژه ای آشنا بود اما معمولاً فراتر از مرزهای محدود شهر زادگاه یا اقامتگاه آنها دلالتی نداشت.

در ایران از نیمه قرن نوزدهم و در رویارویی با جهانگشایی غرب بود که مفهوم وطن به معنای واحدی سیاسی در برابر ممالک یا کشورهای خارجی شکل گرفت.

در اوائل قرن چهاردهم (هجری قمری) و آستانه نهضت مشروطه بود که در ایران حس همبستگی ملی زاده شد و بر پایه آن عشق به وطن، به مثابه تعلق به سرزمین یا کشوری واحد برای ملتی همبسته و یگانه در آگاهی یا وجدان مردم شکل گرفت.


وطن برای مولانا

مولانا شاعر بزرگ ایران نمی توانسته با مفهوم امروزین وطن آشنا باشد و از آن بیشتر، نسبت به آن تعصب داشته باشد.

واژه وطن بارها و به معانی گوناگون در شعر مولانا تکرار شده است اما همواره مدلول یا معنایی بس خردتر و محدودتر از معنای آشنای امروزین دارد.

در بسیاری از اشعار مولانا وطن تنها به معنای مقر و جایگاه است، مانند بیت زیر:

عقل جزوی آفتش وهمست و ظَن
زانک در ظلمات شد او را وطن

یا:

بلبلان را جای می زیبد چمن
مر جعل را در چمن خوشتر وطن

در برخی از ابیات، وطن به معنای لانه و کاشانه است یا مسکن و مأوا:

هم نه ای هدهد که پیکی‌ ها کنی
نه چو لک‌ لک که وطن بالا کنی

یا:

من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن

یا:

هر که را گلشن بود بزم و وطن
کی خورد او باده اندر گولخن؟

در مواردی دیگر، وطن مرادف خان‌ و مان و سرای یا به طور ساده، به معنای خانه یا محل سکونت آمده است:

یاد آمد در زمان زن را که من
چون فرستادم ورا سوی وطن؟

یا:

دیده ام خود بارها این خواب من
که به بغداد است گنجی در وطن

یا:

گفت: بسم الله مشرف کن وطن
تا که فردوسی شود این انجمن

در وجه فعلی، "وطن" یا موطن کردن به معنای جای گرفتن و اقامت کردن است:

هر خیالی که کند در دل وطن
روز محشر صورتی خواهد شدن

هر دو بستر گسترید و رفت زن
سوی ختنه سور، کرد آنجا وطن

و در وجه اسمی به معنای مطلق "اقامت" آمده است:

قول پیغمبر شنو ای مجتبی
گور عقل آمد، وطن در روستا

در شعر فارسی نیز رایجترین معنای وطن، شهر زادگاه یا اقامتگاه دائمی انسان است، چنانکه سعدی گفته است:

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ‌ست شریف
نتوان مرد به سختی که من آنجا زادم

یا آنجا که می گوید:

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش

و خواجه حافظ به زادگاه یا موطن خود (شیراز) نظر دارد، آنجا که می گوید:

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

وطن با این برداشت نیز بارها در شعر مولانا تکرار شده و بیشتر در برابر سفر یا غربت آمده است:

اشتهای گول گردی آمدت
یا ملولی وطن غالب شدت؟

خویشتن مکشید ای مرغان که من
نه مقیمم، می روم سوی وطن


مولانا و 'وطن‌ دوستی'

عشق و علاقه به وطن در گذشته های دور نیز رواج داشته است اما بی گمان با معنا و مفهومی دیگر.

بسیاری از پیروان اسلام برای عشق طبیعی خود به زاد و بوم یا سرزمین نیاکان، به حدیثی معروف استناد می کنند، که نقل شده است: "حب الوطن من الایمان".

گفته اند که این حدیث در دوران شکلگیری هویت ملی در اواخر قرن نوزدهم، هم در ایران و هم در سایر بلاد اسلامی نقشی بارز داشت و نخستین نسل ملی گرایان مسلمان از حدیث نبوی پشتوانه ای ساختند برای پیشبرد نهضتهای ملی.

اما روشن است که پیشروان عصر روشنگری در ممالک اسلامی (با جا به جایی مفهومی) برداشتی معاصر و مدرن از "وطن" ارائه کردند که بر پایه مفهوم تاریخی "ملت" استوار بود، در حالی که گفتمان دینی، تنها مفهوم ایستای "امت" را مشروع و معتبر می شناخت.

مولانا در برخورد با مفهوم "وطن" حتی از بینش دینی سنتی نیز فراتر می رود؛ او نخست به عنوان مسلمانی اصولی، دلبستگی به زادوبوم را به خاطر اعتقاد به "امت اسلامی" رد می کند و سپس به عنوان عارفی متأله، نسبت به برداشت ظاهری و سطحی از مفهوم "وطن" در حدیث نبوی هشدار می دهد:

همچنین حب الوطن باشد درست
تو وطن بشناس ای خواجه نخست

و در ابیات زیر با روشنی بیشتری برداشت ظاهری و عینی از حدیث نبوی را رد می کند:

از دم حب الوطن بگذر، مایست
که وطن آنسوست جان، این سوی نیست
گر وطن خواهی گذر آن سوی شط
این حدیث راست را کم خوان غلط

بنابراین "وطن" برای مولانا معنایی باطنی یا قدسی دارد؛ او وطن را جایگاه و مکانی خارجی نمی داند بلکه "لامکانی که در او نور خداست".

از این دیدگاه، وطن منزل ازلی یا خاستگاه لاهوتی نوع بشر است که آدمی از آن جدا افتاده است؛ همان نیستانی است که "نی" از دوری آن ناله سر می دهد و همان هندوستانی که "طوطی" از دوری آن به سوز و گداز می افتد و ...

با این رویکرد عرفانی است که مولانا مهر و دلبستگی به این دنیای ناپایدار یا عالم فانی را نکوهش می کند.

در "منطق ایمانی" او تنها "عالم باقی" یا آن "وطن" جاوید است که شایسته ستایش و پرستش است؛ تنها با دوری از این وطن ظاهری (عالم فانی) و پیوستن به آن وطن حقیقی (وطنگاه بقا) است که انسان به ذات حق نزدیک می شود.

مولانا در غزلی تمایز این دو "وطن" را بروشنی توضیح داده است:

سر ز کفن بر زن و ما را بگو
کز وطن خویش چرا می‌ روی؟
نی غلطم، عاریه بود این وطن
سوی وطنگاه بقا می‌ روی

در داستانی از مثنوی، مردی در بستر مرگ می افتد و چون زن در اندوه از دست دادن او ناله سر می دهد، مرد با او عتاب می کند:

گفت جفت: امشب غریبی می روی
از تبار و خویش غایب می شوی
گفت: نه نه، بلکه امشب جان من
می رسد خود از غریبی در وطن

این برداشت عارفانه از "وطن" برای حافظ نیز شناخته بوده، چنانکه در غزل زیر به همین نکته نظر دارد و رسیدن به آن را آخرین منزل در سیر و سلوک عرفانی می داند:

زین سفر گر به سلامت به "وطن" باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم

و باز در ادامه همین سنت عرفانی است که شیخ بهائی طی ابیاتی در توضیح حدیث "حب الوطن" (در منظومه نان و حلوا) برداشت زمینی یا ناسوتی از وطن را نقد کرده است:

در این شعر حریف می گوید: "از ایمان بود حب الوطن" و شیخ به او پاسخ می دهد:

این وطن، مصر و عراق و شام نیست
این وطن، شهری ست کان را نام نیست
زانکه از دنیاست، این اوطان تمام
مدح دنیا کی کند «خیر الانام»
حب دنیا هست رأس هر خطا
از خطا کی می‌ شود ایمان عطا
ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر
کاورد رو سوی آن بی ‌نام شهر
تو در این اوطان، غریبی ای پسر
خو به غربت کرده‌ ای، خاکت به سر
آن قدر در شهر تن ماندی اسیر
کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر
رو بتاب از جسم و جان را شاد کن
موطن اصلی خود را یاد کن
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میان، جز یک نفس در کار نیست

آخرین نکته قابل ذکر در دوری مولانا از تعلقات زمینی آن است که او به زبان فارسی نیز، که بی گمان خود در شکوفایی و باروری آن نقشی برجسته داشته، علاقه خاصی ندارد.

استاد و مراد مولانا یعنی شمس تبریزی به زبان فارسی دلبستگی و الفتی ویژه داشت: ”زبان پارسی را چه شده، بدین لطیفی و خوبی ... آن معانی و لطایف که در پارسی آمده است در تازی نیامده است.“ (مقالات شمس) اما مولانا آشکارا زبان "امت" را بر زبان خود برتر می داند:

پارسی گو گرچه تازی خوشتر است.

 

 

منبع: بی بی سی

 


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

پس از برگزاري انواع و اقسام همايش‌ها و نشست‌هاي مربوط به مولانا، اكنون نوبت دفتر امور بانوان شهرداري است كه «تجلي زن در آثار مولانا» را دستمايه برگزاري يك‌همايش يكروزه كند.

در اين همايش كه دوشنبه 10 دي در تالار بتهوون خانه هنرمندان ايران برپا خواهد شد، دكتر خاكي، خانم دكتر صلاحي مقدم، دكتر فاضلي و خانم دكتر جودي از زواياي مختلف، درباره موضوع همايش سخن مي‌گويند.

البته به گفته عرفان نظرآهاري نويسنده، شاعر و طراح، اين همايش نخستين همايش از سلسله همايش‌هايي خواهد بود كه از اين پس توسط امور بانوان شهرداري برگزار مي‌شود.

مايش دوم به موضوع «تجلي زن در ادب عاشورائي» اختصاص دارد، اما سال مولانا با همه انرژي ناگهاني‌اي كه براي مراجعه به زندگي و – البته كمتر – آثار مولانا ايجاد كرد، مسئولان را تشويق كرد، در كنار همه همايش‌ها و نشست‌هاي فراوان امسال، اين همايش نيز دست‌كم موضوع تازه‌اي را هدف گرفته و تلاش كند پاسخي به بحث‌هاي انحرافي موجود باشد.

عرفان نظرآهاري در اين‌باره مي‌گويد: «سال مولانا سبب شد نشست‌ها و همايش‌هاي گوناگوني در ايران و سراسر جهان برگزار شود اما كمتر برنامه‌اي درباره نگاه مولانا به زن بوده است.

بنابراين دفتر امور بانوان شهرداري تصميم گرفت در كنار كارهاي ديگري كه براي رشد خانواده و نگاه معنوي به بانوان دارد، اين همايش يكروزه را نيز برگزار كند.»

اما اين مسئله، وقتي اهميت بيشتري مي‌يابد كه نظرآهاري به‌عنوان يكي از مشاوران شهرداري تهران ادامه مي‌دهد: «انتشار برخي آثار سبب شده است كه برداشتي زن‌ستيزانه در جامعه به‌وجود آيد كه برگزاري اين قبيل همايش‌ها مي‌تواند پاسخ به پاره‌اي از اين شبهات و نگاه‌هاي افراطي باشد.»

نظر آهاري كه دبير علمي همايش هم هست به رمان «كيمياخاتون» نوشته «سعيده قدس» اشاره مي‌كند كه در چند ماه گذشته از سوي نشر چشمه به بازار آمده است.

اما آيا پاسخ كيمياخاتون را كه ناگهان به يكي از پرفروش‌هاي ادبيات داستاني ايران تبديل شده و خيلي زود به چاپ سيزدهم رسيده، مي‌توان تنها با 4 سخنراني در يك روز داد؟ عرفان نظرآهاري مي‌گويد: «قرار نيست ما جواب كسي را بدهيم بلكه مهم اين است كه در جامعه، همه‌جور تضارب آرا وجود داشته باشد.

همان‌طور كه قبلا هم نقدهايي در اين‌باره چاپ شده است. درواقع مسلم است كه به اين شكل نمي‌توان اثر اين كتاب را از بين برد بلكه مي‌توان بابي را باز كرد كه اگر كسي دغدغه بيشتري داشت، موضوع را به‌طور دقيق‌تر دنبال كند.»

البته نظر‌آهاري به‌عنوان يك نويسنده نيز براي ارائه نگاه منصفانه به آثار مولانا، تلاش مي‌كند و با بازآفريني و بازنويسي آثار مولانا، برداشت خود را براي گروه‌هاي سني گوناگون منتشر خواهد كرد؛ چراكه به اعتقاد او «همه ما مسئوليم اما هركس در محدوده خودش و تا جايي كه اختيارات و توان كاري‌اش اجازه مي‌دهد.»

طرح اوليه نظرآهاري كه سال گذشته ارائه شده است، برگزاري همايشي گسترده‌تر با وجوه گوناگون بوده است. وي مي‌گويد: «قرار بود كار بزرگي با جنبه‌هاي مختلف نظير فيلم، نقاشي، خط، سي‌دي و... انجام گيرد كه متأسفانه فرصت‌ها از دست رفت.

شايد به اين علت كه در ماه‌هاي گذشته، تداخل زيادي در همايش‌هاي مرتبط با مولانا وجود داشت.»

حالا آنچه باقي مانده، 4 سخنراني است كه در 9 محور، موضوع همايش را طرح مي‌كنند. اما نظرآهاري نيز معتقد است: «اين درست است كه براي كارهاي ماندگار، بايد به درازمدت توجه داشت و اگر قرار است كار بنيادي و ساختاري اتفاق بيفتد، در حوزه كتاب است.

اما متأسفانه جامعه ما به كارهاي فوري علاقه دارد و انگار نوعي بي‌حوصلگي در سياستمداري ماست».

 

نویسنده: كامران محمدي

 


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

«دل آدمي گنجينۀ راز ها و کان گوهر هاست همان طور که آهن در سنگ نهان است و آب در زير خاک، رازها و گوهر هايي در دل انسانهاي مشتاق پنهان کرده اند؛ اين راز ها تنها در سماع آشکار مي شود.در سماع است که پرده از بسياري اسرار بر داشته مي شود.لذت کشف راز ها را جز از روزن گوش نمي توان احساس کرد. و از اين طريق مي توان به حريم دل راه يافت. آهنگ شور انگيز و موزون آنچه را که در دل نهفته است آشکار مي کند و نيک و بد آن را روشن مي سازد.آري سماع محک صادق و معيار قلب ناطق است.»

سماع را در عرس مولانا و در تالار بزرگي شنيديم و ديديم که در آن بيش از دو هزار تن گرد آمده بودند.تالار مدرن را به گونۀ دايره يي ساخته بودندکه رسم است سماعخانه چنين باشند.دو قسمت اين دايره را که در برابر هم قرار دارد قوس صعودي و قوس نزولي مي نامندو خط ميانۀ آن را خط استوا مي خوانند.

 

 باري شب سماع مولانا با سخنراني والي شهر آغاز گشت و آنگاه رييس مرکز فرهنگي مولانا سخناني در باب مولانا بر زبان راندو سپس يکي از غزلخوانان نامبردار ترک، غزليات چند ي از کليات شمس را به زبان ترکي زمزمه کرد و بخش تشريفاتي محفل به پايان رسيد. بخش اساسي محفل، سماع درويشان چرخان بود که بس شور انگيز مي نمود. در گوشه يي از اين دايرۀ در مقابل مسند و نوک ديگر خط استوا صحنۀ فرورفته يي قرار داشت که براي مطربان و نوازندگان آماده گرديده بود.دستۀ ني زنان و دف زنان در اين محل جاي گرفتند؛ آنگاه يکي از درويشان تختۀ پوست مرشد را هموار کرد و به دنبالش مرشد در حالي که دست بر سينه داشت و سرمي شکستاند «تعظيم مي کرد» با گامهاي شمرده بر پوست يا مسندنزديک گشت .

چون مرشد بر مقامش قرار گرفت، ده تن از درويشان «جانان»که لبادۀ سياه بر دوش داشتنديکي پي ديگري از کنار مرشد گذشتند؛ بر دستش بوسه زدند و او نيز بر سکۀ هر يک بوسه نهادو هر يازده تن با آرامي در حلقۀ کوچکي به راه افتادند و سه دور زدند که اين گردش سه گانه را

مقامات روح مي نامند که بعد از زندگي دو باره وصول به حق شروع مي شود به دنبال آنان سي تن از درويشان چرخان ديگر به دنبال هم وارد تالار شدند، از مقابل مرشد گذشتندو بر دست مر شد بوسه زدند.مر شد نيز همچنان سکۀ هر يک را بوسيد.

 

کسي که از برابر پوست با «مسند» مي گذشت توقف کوتاهي مي کرد، روي بر ميگشتاند در مقابل درويش بعدي مي ايستاد هر دو به يکديگر مي نگريستند به صورت و ابروان يکديگر نگاه مي کردند و در برابر يک ديگر سر ميشکستند آنگاه با نوک انگشت خرقۀ سياه را بر زمين فرو مي انداختند.

در اين حال سماع کننده،که دست راست گشاده اش را روي شانۀ چپ و دست چپ گشاده اش را روي شانۀ راست نهاده بود ؛ دستها را نرم و آهسته از  روي سينه،پايين مي لغزاند و آنگاه کف دست راست را به سوي آسمان و کف دست چپ را به سوي زمين قرار مي داد و به چرخ زدن مي پرداخت.حالت دستها بدين معناست که از آسمان فيض مي ستانند و به زمين نثار مي کنند.

 

همۀ سماع زنان پيراهنهاي سپيدي به تن داشتند که تا نو ک پاي شان افتاده بود؛پيرهن هايي که تنوره ناميده مي شود.تنوره لباسي است بدون آستين و يخن که بخش جلو آن تا سينه باز است . 

کمر آن با نوار ي محکم بسته ميشود و هنگام چرخيدن تنوره گشوده مي شود و به گونۀ دايره  يي در مي آيد و زيبايي خاص به چرخش سماع گرز مي بخشد.در اين حال سماع گران به کبوتران سپيدي مي مانند که با دستهاي گشودۀ خويش خيال پرواز را دارند.

 

دور اول پس از پانزده دقيقه تمام شد و در ويشان توقف کردندو براي ان که تعادل خويش را از دست ندهند، دو - دو تن ، سه-سه تن و يا بيشتربه شانه هاي يکديگر تکيه دادند.

 

دور دوم  يا سلام دوم  هم همين گونه آغاز يافت  با اين تفاوت که در دور دوم سماع گران دست مرشد را نبوسيدند و تنها سر شکستند.در پايان اين دور نيز همان توقف بود و تکيه کردن کوتاهي بر شانه هاي يکديگر.در سلام چهارم شيخ نيز از کنار مسند وارد ميدان گرديد و به سماع پرداخت ولي با خرقه يي که در بر داشت. او دستهايش را نگشودو پس ازسماع بر مسندش بازگشت.

در تمام دوران سماع سر دستۀ سماع گران،در حالي که خرقه به تن داشت؛ چرخش سماع زنان را زير نظر داشت و اگر لغزشي را احساس مي کرد خودش را به درويش مي رساند وبا حرکت پايش سماع زن را به اشتباهش ملتفت مي ساخت.

سپس مراسم فاتحه و دعا انجام شد و در پايان شيخ به سوي در خروجي به راه افتاد، سر شکستاند، ديگران نيز سرشکستند.

 شيخ با صداي بلند گفت:« السلام عليکم» ديگران نيز پس از« هوو «کشدن با عبارت « السلام عليکم و رحمة الله و برکاته» پاسخ شيخ رادادند.

سماع باشکوه آن شب با تمام نظم و زيبايي و ويژگي ها ي هنريش که آدمي را حيرت زده مي ساخت؛ باتمام ظرافتهاو شگرد هايش، صبغۀ نمايشي داشت؛ در حالي که سماع  راستين دست افشاني و پاکوبي  هنرمندانه نيست؛ سفر به سوي حق و لطايف حق است، شور و قلق درون است، بيتابي روح آدمي است، راهي براي گشودن راز هاي نهاني درون است . پير هرات مي گويد:

«بنده سماع همي کند تا وقت وي خوش گردد؛ جان وي را فرا سماع آيد؛ دل وي فرا نشاط آيد؛سر وي فرا کار آيد؛ از تن زبان ماند و بس؛ از دل نشان مستمند و بس . از جان عيان ماند و بس.تن در وجد و اله شود؛ دل در شهود مستهلک.جان در وجودمستغرق گردد. ديده آرزوي ديدار ذوالجلال کند ؛ دل آرزوي شراب طهور کند. جان آرزوي سماع حق کند.رب العزه پردۀ جلال بردارد.ديدار بنمايد؛ بنده را به جام شراب تقوي بنوازد. حال بنده  آنگه به حقيقت در سماع در  آيد ».

 با آن که مولانا تا پايان زندگي سماع کرد و دل به مهر موسيقي، پاي کوبي و دست افشاني سپرد؛ اما هرگزسماع را چونان آداب و آيين ويژۀ صوفيانه، چنان که پس از وي ميان مولويه مرسوم گشت؛ نپذيرفت.هرزمان که شور و غوغايي بر سرش مي زد برمي خاست و در سماعخانه يا کوي و بازار وبرزن، پاي مي کوبيد و دست مي افشاند و هيچ آداب و تر تيبي نمي جست. مولانا با آن که حسام الدين چلبي را به حيث خليفۀ خويش گماشته بود اما نمي خواست پس ازوي سلسله يي به نام او بنياد گذارند و احفاد و ي عرفان عاشقانه اش را مسخ سازند. اما بازماندگانش پس از وي سلسلۀ مولويه راشالوده ريختند. نخست حسام الدين چلبي را بر مسندسلسله نشاندند؛ سپس سلطان ولد، خود بر جاي او جاي او نشست و پس از وي پسرش اولو عارف چلبي و همين گونه تا امروز ازاحفاد و و ابستگان و ي اين جايگاه را يکي پس از ديگري در تصرف دارندو هرساله در عرس مولانا بزم سماع را به راه مي اندازند.« در دسامبر سال 1925 قانوني به تصويب مجلس ملي کبير ترکيه رسيد که به موجب آن کلِيۀ خانقاه هادر سراسر ترکيه تعطيل   شد و آرامگاه جلال محمد بلخي به صورت موزه باقي ماند.به موجب اين قانون تظاهرات عرفاني متروک گرديد ولي در دسامبر سال 1953 نخستين سماع مولويه پس از بيست و هشت سال تعطيل در يک از سينماهاي قونيه به عمل آمد و در هفدهم دسامبر 1973 که مصادف به هفتصد مين سالروز وفات مولانا بود مراسم به مدت شش رو روز از 19 تا 26 در ورزشگاه بزر گ و سر پوشيدۀ قونيه انجام مي شود».

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 (1) اين غزل در کليات شمس با چنداختلاف، ضبط گرديده است.

(2) گولپينارلي، عبدالباقي.مولويه بعد از مولانا.ترجمۀ دکترتوفيق سبحاني،1366،چاپ کيهان،ص.426.

(3)تدين،عطاءالله.مولاناوطوفان شمس.تهران:1372، انتشارات تهران، ص.189.

(4)سجادي، دکتر سيد جعفر. لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني،چاپ سوم، تهران: 1362، مدخل سماع.

تدين.همان،ص.206.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

مولوى از منظر جهانى

مولوى

كتاب هرمان اته، خاور شناس مشهور آلمانى درباره جلال الدین محمد بلخى (مولوى) چنین نوشته است:«به سال 609هجرى بود كه فریدالدین عطار نخستین و آخرین بار حریف آینده خود كه مى رفت در شهرت شاعرى بزرگ ترین همدوش او گردد، یعنى جلال الدین را كه آن وقت پسرى 5 ساله بود در نیشابور زیارت كرد. گذشته از این كه (اسرارنامه) را براى هدایت او به مقامات عرفانى به وى هدیه نمود با یك روح نبوت عظمت جهان گیر آینده او را پیشگویى كرد.استیو كامینسكى جوان آمریكایى است كه به تازگى با مولانا آشنا شده و زندگى و اشعارش را دنبال مى كند. استیو از طریق عكس هاى منصورنصیرى از سماع در قونیه كه در كارگاه گذاشته شده، آنقدر به وجد آمد كه همه تاریخچه مولانا را با چند شب نخوابیدن و شب زنده دارى بررسى كرد و به نكات جالبى در مورد زندگى و عشق مولانا و شمس پى برد. استیو در وبلاگش در مورد این تجربه جدید نوشته: كلمه تركیه همیشه براى من مفهوم معمارى زیباى استانبول و نوشیدنى هاى گازدارمعروف تركى را داشت و این بار براى نخستین بار مفهوم این كشور براى من تغییر یافت. قونیه ، شهر كوچكى در تركیه است كه زندگى و مرگ مرد بزرگى را در خود دیده است .استیو بعد از ارائه شرح كوتاهى از مولانا و زندگى او از دوران خردسالى تا زمانى كه شمس را دید و دگرگون شد ، مى نویسد: مولانا (رومى ) بعد از برخورد با شمس ، رویه زندگى معنوى اش تغییر مى كند. مولانا وحدت ، نزدیكى به خداوند و عشق جهانى را با ساده ترین زبان وصف مى كند. استیو با اشاره به زیبایى و رموز سماع درویشان در مسلك مولانا حس خود را از این مراسم معنوى كه هنوز بعد از سال ها باقى مانده بیان مى كند، او مى گوید به نحوه زندگى خود فكر كنید .آیا تا به حال توانسته اید تا این حد به حقیقت غایى نزدیك شوید؟ استیو سال هاى نوجوانى و حتى كودكى اش را در كتابخانه ها و میان كتاب هاى فلسفه و تاریخى گذرانده . او عاشق فرهنگ شرق وخاوردور است و سال هاى زیادى را هم در كشورهاى خاورمیانه ودور زندگى كرده تا فرهنگ ، عرفان و زندگى آنها را از نزدیك لمس كند. او تا به حال با نام مولانا برخورد نكرده بود. آنه مارى شیمل، استاد بازنشسته دانشگاه هاروارد، كه در دنیاى مولوى شناسى صاحب آوازه است این طور مى نویسد: در نخستین روزهاى جمادى الاخر سال 672 ه. ق ترس بر وجود ساكنان قونیه مستولى شده بود، روزها در پى هم زمین همچنان تكان مى خورد و مى لرزید و مولانا جلال الدین رومى احساس ضعف و فرسودگى مى كرد. سرانجام به سخن درآمد كه «زمین گرسنه است، دیرى نمى پاید كه یك لقمه چرب به دست خواهد آورد، آنگاه آرام خواهد گرفت.» بیماریش شدت یافت ولى یارانش را كه بر گردش بودند با این شعر تسلى داد كه:

عاشقانى كه با خبر میرند

پیش معشوق چون شكرمیرند

از آنست آب زندگى خوردند

لاجرم شیوه دگر میرند

از فرشته گذشته اند به لطف

دور ازیشان كه چون بشر مى برند

توگمان مى برى كه شیران نیز

چون سگان از برون درمیرند؟

به دور شاه جان به استقبال

چون كه عشاق در سفر میرند

همه روشن شوند چون خورشید

چونكه در پاى آن قمر میرند

عاشقانى كه جان یكدیگرند

همه در عشق همدیگر میرند

همه را آب عشق بر جگر است

همه آیند و در جگر میرند

همه هستند همچو در یتیم

نه بر مادر و پدر میرند

عاشقان جانب فلك پرند

منكران در تك سفر میرند

عاشقان چشم غیب بگشایند

باقیان جمله كور و كر میرند

و آن كه شب ها نخفته ایم ز بیم

جمله بیخوف و بیخطر میرند

و آن كه امروز آن نظر جستند

شادو خندان در آن نظر میرند

شاهشان بر كنار لطف نهد

نى چنین خوار و مختصر میرند

ترجمه آثار مولوى

گوته ترجمه آثارادبى را به 3 نوع تقسیم مى كند:

درنوع اول، مترجم مى كوشد تا ما را درمحدوده فهم و ادراك فرهنگیمان با محیط بیرون از این محدوده آشنا كند. براى این نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترین روش است زیرا سخن منثور با خنثى كردن همه ویژگى هاى شاعرانه و حتى با كاستن از وجد و حال شاعرانه و آوردن آن به سطح فهم همگانى، زمینه آشنایى اولیه با آثار ادبى فرهنگ هاى دیگر را فراهم مى آورد و از این طریق بهترین خدمت را در حق ما انجام مى دهد. این نوع ترجمه ما را در میانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملى مان با ادبیات بیگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بى نظیر سرزمین هاى دیگر آشنا مى كند و در عین حال ما را چنان غافلگیر مى سازد و به شگفت وا مى دارد كه بى آنكه بدانیم چه بر ما گذشته است، نه تنها احساس خوشى به ما دست مى دهد، بلكه از مطالعه آن سود معنوى نیز نصیبمان مى شود. این چنین تأثیرى را ترجمه آلمانى مارتین لوتر از كتاب مقدس مسیحیان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر این باور است كه اگر حماسه« نیبلونگن» نیز از همان آغاز به صورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مى شد و در دسترس همگان قرار مى گرفت، هم نفوذ و تأثیر آن در میان مردم بیشتر مى بود و هم مى توانست معناى بى نظیر، پر اهمیت، شگفت و غریب زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن 12 میلادى را با توانایى تمام به ما منتقل كند.

در نوع دوم، با این كه مترجم خود را در وضعیت و حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مى دهد تا از این طریق معناى بیگانه با فرهنگ خودى را دریابد، ولى به هنگام بازآفرینى متن، مى كوشد كه همه یافته هاى خود را در محدوده فرهنگ خودى به تصویر كشد. گوته این نوع ترجمه را سبك «تقلیدى - تعویضى» مى نامد و انجام آن را در توان انسان هاى ظریف و زیرك و باذوق مى داند. فرانسویان استادان این كارند و این نوع ترجمه را بیشتر براى برگردان آثار منظوم به خدمت مى گیرند. آنان نه تنها براى افكار و حالات درونى انسان ها و اشیاى گوناگون، معنا و معادلى مناسب مى آفرینند، بلكه براى نام هر «میوه غریبى»، چنان جایگزینى مى یابند كه گویى همیشه در سرزمینشان مى روییده است.

گوته نوع سوم را آخرین و بالاترین و كامل ترین نوع ترجمه مى داند كه در آن مترجم همه تلاش و توانایى خود را به كار مى گیرد تا متن ترجمه اش هم سان و هم ذات متن اصلى شود و در واقع اصل به بدل تغییر نكند، بلكه به جاى آن نشیند. مترجم در این حالت چنان در بطنِ فرهنگیِ متن فرو مى رود و با آن همسانى و همزبانى ایجاد مى كند كه شاید بتوان گفت كه اصالت فرهنگ ملّى خود را كمابیش رها مى كند و آخر كار متن سومى آفریده مى شود كه البته موافق ذوق و مذاق همگان نیست و فهم و دریافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالایى است.

البته در اینجا شاید بى فایده نیست كه نظرات گوته درباره مولانا را نیز بازگوكنیم ، چرا كه او در یادداشت ها و رساله هایى براى درك بهتر دیوان غربى - شرقى، برداشت هاى خود را ازشخصیت و شعر 7 سراینده نامدار پارسى زبان فردوسى، انورى، نظامى، جلال الدین رومى، سعدى، حافظ و جامى نیز ارائه كرده است، اما از آنجا كه آگاهى هاى او و هم عصرانش، حداقل، از مولانا كم و ناقص بوده است، یادداشت هاى او - گذشته از یك دو نكته جالب و جدل انگیز- از حدّ اشارات تاریخى فراتر نمى رود.

حال با توجه به آنچه از زبان گوته درباره ترجمه آثار منظوم بازگو شد ، به بررسى ترجمه آلمانى چند رباعى از مولانا جلال الدین محمد بلخى اشاره مى شود كه در كتابى با عنوان «نقش خیال دوست » منتشر شده است.

مترجم عنوان كتاب را ظاهراً از یكى از رباعیات مولانا برگرفته است؛ احتمالاً این رباعى:

تا نقش خیال دوست با ماست دلا

ما را همه عمر خود تماشاست دلا

و انجا كه مراد دل برآید اى دل

یك خار به از هزار خرماست دلا

یوهان كریستف بورگل، استاد دانشگاه و ایرانشناس و اسلام شناس سوئیسى، مترجم این كتاب است كه پیش تر نیز از او ترجمه هاى بسیارى از متون كلاسیك شرقى - خاصه از شاعران ایرانى - و نیز تألیف و تحقیق هاى ارزشمندى منتشر شده است و از آن جمله اند ترجمه اسكندرنامه و خسرو و شیرین و همچنین مثنوى هفت پیكر (بهرام نامه) نظامى گنجه اى كه آن را با مهارت به نظم كشیده است. وى به خاطر ترجمه هاى خوب و رساى این آثار، در سال 1983 میلادى «جایزه فریدریش روكرت» و در سال 1993 « جایزه مترجم» شهر برن سوئیس را از آن خود كرد. « نور و سماع » و « 3 رساله درباره حافظ » از جمله تحقیقات او است . ( كتاب اخیر به زبان فارسى نیز ترجمه و منتشر شده است)

آخرین اثرى كه از بورگل منتشر شده، ترجمه گزیده غزلیات و رباعیات دیوان كبیر است كه در سال 2003 میلادى به صورتى نفیس در آلمان به چاپ رسید. بورگل دراین كتاب 75 غزل و 31 رباعى را با زیبایى وگویایى تمام به زبان آلمانى ترجمه كرده و كوشیده است تا با توضیحات، و تفاسیر و تعبیراتى عرفانى، به درك و دریافت سروده هاى مولانا یارى رساند. این اشارات، بویژه براى خوانندگان آلمانى زبان، سودمند و با ارزش است. از این رو در انتهاى ترجمه هر غزل و رباعى، بدون استثنا و هر چند كوتاه، مطلبى آمده است.

حال به بررسى ترجمه رباعیاتى كه در كتاب « نقش خیال دوست » آمده است، مى پردازیم . بورگل مبناى ترجمه خود از رباعیات مولانا را بر پایه سه اصل قرار داده است:

نخست این كه كوشیده است تا حتى المقدور به محتواى متن اصلى نزدیك شود و به آن وفادار بماند و پیش از هر چیز از دست بردن به صور خیال و تصرف در زبان تصاویر شاعر خوددارى كند. افزون بر این سعى كرده است كه ساختار صورى رباعیات را عیناً باز پس دهد و وزن و ترتیب قوافى را مراعات كند. و سرانجام آن كه در ترجمه خود، شیوه شاعرى و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را به كار گرفته و از این رو ترجمه او از رباعیات مولانا چنان به گوش مى آید كه گویى به زبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم، داورى درباره این كه او تا چه حد در انجام این كار موفق بوده را به عهده خوانندگان گذارده است و براى یارى رساندن به آنان و نیز فهم بهتر رباعیات، ترجمه تحت اللفظى هر رباعى را نیز در زیر ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراین مى بینیم كه مترجم كوشیده است تا ترجمه اى هم سنگ با آنچه گوته در« نوع سوم» و كامل ترین نوع ترجمه مى نامد، به دست دهد. همین جا بیفزایم كه با همه تلاش و كوشش هاى صادقانه و استادانه بورگل، گیرایى ترجمه هاى او و روح دمیده در آنها در مقام قیاس با ترجمه هاى منظومى كه از فریدریش روكرت شاعر و مترجم شهیر آلمانى و « پدر شرق شناسى آلمان » به جا مانده است، از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نیست. البته این انتظار و توقع را نیز نباید داشت كه ترجمه رباعیات مولانا بتواند جذبه عرفانى و كشش روحانى نهفته در متن اصلى را به خواننده منتقل كند. از این رو خود مترجم نیز به این امر اشاره دارد و آرزومند است كه خوانندگان آلمانى زبان علاقه مند، با مطالعه ترجمه گزیده رباعیات مولانا به شوق و ذوق آیند و چنان برانگیخته شوند كه زبان فارسى را فراگیرند و زمانى خود قادر باشند غزلیات و رباعیات مولانا و دیگر شاعران پارسى زبان را بخوانند!

مترجم مدخلى بر كتاب نگاشته است كه در آن ضمن شرح كوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشنایى اش با شمس تبریز، آثار او را برشمرده و توضیح كوتاهى نیز درباره وزن و قافیه رباعى داده است. بورگل رباعیات كتاب را به سه دسته تقسیم كرده است:

1- دوستى و عشق ، كه شامل 49 رباعى است و مترجم در انتخاب و ترتیب آنها كوشیده است تا داستان عرفانى مولانا و شمس را در این رباعیات بازتاب دهد؛ از نخستین نگاه و نخستین دیدار و رحمت وصال و بركت همنشینى تا درد جدایى و از دست رفتن معشوق و سرانجام غلبه بر هجران دوست و امیدوارى دوباره دو رباعى از این بخش را، همراه با ترجمه آلمانى آنها، هم به صورت منظوم و هم ترجمه تحت اللفظى، در اینجا مى خوانیم :

من ذره و خورشید لقایى تو مرا

بیمار غمم عین دوایى تو مرا

بى بال و پر اندر پى تو مى پرم

من كاه شدم چو كهربایى تو مرا

آن كس كه به روى خوب، او رشك پریست

آمد سحرى و بر دل من نگریست

او گریه و من گریه، كه تا آمد صبح

پرسید كز این هر دو عجب، عاشق كیست؟

2- زیستن و آموختن: در برگیرنده رباعیاتى است پیرامون شیوه زیستن و حكمت حیات و نیز قطعاتى غزل مانند و سخته، اما اغلب اشعار این بخش را رباعیاتى با مضامین عرفانى تشكیل مى دهد كه با تصورات مولانا از «انسان كامل» پایان مى گیرد. به یك نمونه از این رباعیات اشاره مى شود:

رندى دیدم نشسته بر خنگ زمین

نه كفر و نه اسلام، نه دنیا و نه دین

نى حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین

اندر دو جهان كرا بود زهره این

3- شعر و موسیقى: در این بخش مترجم رباعیاتى را برگزیده است كه مضامینِ شعر و موسیقى را دربردارد. مضامینى كه مولاى روم به آنها دلبستگى خاص دارد و در سرودههاى او ـ به ویژه در غزلیات دیوان شمس - به تكرار از آنها سخن به میان آورده است.

عبدالرحمن جامى حكایت كوتاهى را نقل مى كند كه نشان دهنده علاقه مولانا به موسیقى است:

روزى مى فرمود كه: آواز رباب، سریر باب بهشت است كه ما مى شنویم. منكرى گفت: «ما نیز همان آواز مى شنویم. چون است كه چنان گرم نمى شویم كه مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «كَلاّ و حاشا! آنچه ما مى شنویم آواز باز شدن آن در است و آنچه وى مى شنود آواز فراز شدن.»در رباعیات این بخش بدون استثنا از اسامى یك یا چند ساز بادى و زهى و ضربى استفاده شده است. این هم دو رباعى از این بخش:

از عشق تو گشتم ارغنون عالم

وز زخمه تو فاش شده احوالم

ماننده چنگ شد همه اشكالم

هر پرده كه مى زنى مرا مى نالم

حاجت نبود مستى ما را به شراب

یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب

بى ساقى و بى شاهد و بى مطرب و نى

شوریده و مستیم چه مستان خراب

مترجم توضیحات سودمندى نیز به آخر كتاب افزوده است كه در درك بهتر رباعیات، به ویژه در شناخت پاره اى از اصطلاحات و استعارات و تمثیلات مورد استفاده مولانا، به یارى خواننده آلمانى زبان مى آید. ناگفته نگذاریم كه به هنگام مطالعه و بررسى كتاب به نكته اى برخوردیم كه اندكى مارا به شگفتى واداشت: مترجم در بخش منابع كتاب، متذكر شده كه رباعیات را از نسخه اى برگزیده است كه روان شاد استاد بدیع الزمان فروزانفر در 10 جزو (9 جلد) میان سال هاى 1336تا 1346 خورشیدى به چاپ رساند. در این نسخه، فروزانفر 1983 رباعى را براساس 6 نسخه خطى تصحیح كرده و به ثبت رسانده است و به سبب اعتبار علمى مصحح، اغلب در كارهاى پژوهشى و دانشگاهى برحسب معمول از این نسخه استفاده مى شود. بنابراین بدیهى مى نمود كه بورگل نیز در ترجمه رباعیات مولانا این نسخه معتبر را اساس كار خود قرار داده باشد. اما وقتى ترجمه آلمانى رباعیات را با متن اصلى آنها مقابله مى كردم، برخى را اصلاً در نسخه فروزانفر نیافتم و تازه آنها نیز كه در این نسخه یافت مى شوند، با تفاوت هاى اساسى به آلمانى ترجمه شده اند. لاجرم جست وجوى من براى یافتن متن اصلى رباعیات مورد استفاده بورگل بى نتیجه ماند تا این كه روزى به طور اتفاق به نسخه چاپى نسبتاً جدید كلیات شمس تبریزى برخوردم كه انتشارات امیركبیردریك جلد و براى استفاده عموم منتشر كرده و تاكنون به كراّت تجدید چاپ شده است و من چاپ دهم (فروردین 1363) آن را در میان كتابهاى دوستى مشاهده كردم و با كمال تعجب دیدم كه تمامى 100 رباعى را بورگل عیناً از این چاپ جدید كه با نسخه فروزانفر تفاوت بسیار دارد و تعداد رباعیاتش نیز بیشتر است، انتخاب كرده و ترجمه آلمانى آنها نیز واژه به واژه مطابق مفاد آن است. از این رو مطمئنم كه مأخذ وى در ترجمه رباعیات مولانا فقط این چاپ یك جلدى مى توانسته بوده باشد. حال چرا بورگل از چاپ 9 جلدى كلیات شمس به عنوان مأخذ ترجمه اش نام برده، پرسشى است كه من براى آن پاسخى نیافتم!البته این نخستین بار نیست كه رباعیات مولانا به زبان آلمانى ترجمه و منتشر مى شود. دو ترجمه دیگر نیز از رباعیات مولانا صورت گرفته كه یكى پیش تر و دیگرى بعد از ترجمه بورگل به چاپ رسیده است. اولى ترجمه 99 رباعى است از بانو گیزلا ونت كه چند سال پیش از این در آمستردام هلند منتشر شد و دیگرى كتابى است شامل ترجمه 100 رباعى كه البته به سبك شعر نو ترجمه شده و پیداست كه مترجم به عمد در پى وزن و قافیه نرفته و بیشتر كوشیده است تا درونمایه رباعیات را به خواننده آلمانى زبان منتقل كند. مترجم این كتاب، شاعرى آلمانى زبانِ ایرانى است كه بیشتر عمر خود را در آلمان سپرى كرد و ده ها ترجمه و سروده به زبان آلمانى از او به جا مانده است. او قطعاتى از غزلیات و سخنان مولانا را نیز به آلمانى ترجمه كرد و در سال 1988 در دفترى با عنوان شمس تبریز به چاپ رساند. چند سال پیش از این هم مجموعه ترجمه هاى وى ازشعرهاى حافظ و مولانا و خیام ، دریك مجلد نفیس در آلمان منتشرشد.در پایان به ترجمه چند اثر دیگر از مولانا و نیز دو سه كتاب كه درباره او و آثارش در سال هاى اخیر به زبان آلمانى نوشته شده است اشاره مى كنیم: كتاب فیه مافیه را شادروان پرفسور آنه مارى شیمل به آلمانى ترجمه كرد و به صورتى نفیس و با سرفصل هایى آراسته به خط خوش فارسى در سال 1988 میلادى به چاپ رساند. دفتر اول مثنوى معنوى نیز براى نخستین بار به طور كامل در سال 1997 به زبان آلمانى ترجمه و منتشر شد. این ترجمه مستقیماً از متن فارسى مثنوى انجام نگرفته، بلكه اساس كار مترجمان، متن ترجمه انگلیسى آن بوده است كه زنده یاد عبدالباقى گولپینارلى، محقق و مترجم سرشناس ترك، با همكارى نورى ارگنكون به پایان رسانده بود. البته چند بار گزیده هایى از روى متن اصلى متنوى به آلمانى ترجمه شده است كه یكى از آن ها، گزیده اى از قصه هاى مثنوى است كه خانم شیمل انجام داده و با مصورسازى اینگرید شار در سال 1994 میلادى به چاپ رسید. دیگرى گزیده اى است قدیمى كه گئورگ روزن از متن فارسى كتاب به آلمانى ترجمه و در سال 1849 میلادى منتشر كرد. «والتر فون دِر پورتِن» هم براساس نسخه فارسى چاپ نیكلسن، بیت هاى 1923 تا 2933 را به آلمانى ترجمه كرد كه در 1930 میلادى منتشر شد.

«من چو بادم و تو چو آتش» عنوان كتاب دیگرى است كه پرفسور شیمل درآن به بررسى و تحلیل زندگى و آثار وافكار مولانا پرداخته است. شیمل این كتاب را با همین عنوان به دو زبان آلمانى و انگلیسى منتشر كرد كه البته متن آلمانى و انگلیسى كتاب با هم تفاوت اساسى دارند. این كتاب تاكنون 7 بار در آلمان تجدید چاپ شده است. متن انگلیسى این اثر، اساس ترجمه كتابى قرار داشته كه فریدون بدره اى آن را با عنوان «من بادم و تو آتش»، به فارسى ترجمه كرده و در ایران منتشر شده است. بانو شیمل از شیفتگان مولاى روم و یكى از نخستین پژوهشگران آلمانى بود كه به تحقیق در آثار و افكار مولانا پرداخت و در شناختن و شناساندن این عارف و عالم بزرگ ایرانى به جهانیان سهم بسزایى داشت. در میان آثار وى كتابى نیز یافت مى شود با عنوان « صور خیال در شعر جلال الدین رومى » كه نزدیك به 60 سال پیش از این انتشار یافت و در زمره نخستین كارهاى تحقیقى در این زمینه است. افزون بر این ها گزیده هایى از غزلیات مولانا را مترجمان بسیارى به زبان آلمانى ترجمه و منتشر كرده اند كه هنوز زیباترین و جذاب ترین آنها ترجمه فریدریش روكرت است كه نزدیك به 180 سال پیش انجام شد و نخستین باردر سال 1819 میلادى منتشر و تاكنون بارها تجدید چاپ شده است.

منبع : روزنامه ایران


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

شما در کنار قبر مولوی هستید

مقبره مولوی

ساخت مقبره مولوی بلافاصله پس از مرگ او در سال 672، توسط تبریزلی بدرالدینِ معمار با كمك‌های مالی همسر سلیمان پروانه، امیر سلجوق، و پسر مولوی آغاز شد و ساخت آن را در سال 673 (1274 میلادی) به پایان رسید. تصور كارشناسان امروزی بر این است كه این بنا در ابتدا با شكلی استوانه‌ای و گنبدی مخروطی، بر 4 ستون تكیه داشته است. در سال 1396 میلادی و بار دیگر در زمان حكومت بایزید دوم، سلطان عثمانی، این بنا تعمیر و بازسازی و دیوارهای درونی آن به طرح و نقاشی مزیّن شد. كل این بنا از جمله برج مخروطی‌شكل آن که از كاشی‌های سبز و فیروزه‌ای پوشیده شده، از قدیم به گنبد سبز معروف بوده است. بر دیواره گنبد «بسم‌الله» و «آیه‌الكرسی» به رنگ آبی تیره نقش شده، و بر فراز آن یك ستاره و ماه طلایی نصب شده است.

در سالن اصلی این موزه قبر مولوی از جنس مرمر آبی را می‌توان دید كه با یك پارچه مخملین و طلادوزی‌شده بزرگ كه روی آن آیات قرآن نوشته شده و سلطان عبدالحمید دوم در سال 1894 میلادی به این حرم اهدا كرده پوشانده شده است. در كنار قبر مولوی قبر پدرش، بهاالدین ولد، به صورت ایستاده قرار دارد. در افسانه‌ها آمده است كه پس از دفن مولوی، قبر پدرش «برخاست و به احترام او سر تعظیم فرود آورد».(!) قبر پسر مولوی، سلطان ولد، و دیگر شیوخ صوفی نیز دورتادور حرم قرار گرفته است. روی قبر مولوی و پدرش و چند تن دیگر از شیوخ عمامه‌هایی بسیار بزرگ قرار دارد كه نماد اقتدار و نفوذ معنوی آنان است. این بنا به زمان سلجوقیان بازمی‌گردد، و مسجد و دیگر سالن‌های آن در زمان سلاطین عثمانی به آن افزوده شده است.

هر سال در تاریخ 17 دسامبر (۲۷ آذر) مطابق با تاریخ مرگ مولوی در سال 672 هجری (1273 میلادی) مراسمی در مدفن او برگزار می‌شود كه ده‌ها هزار زائر را به خود جلب می‌كند. در سمت راست حیاط حرم حوضی قرار دارد كه نماد شب یگانگی به شمار می‌رود و سالانه درویشان پیرامون آن به رقص سماع می‌پردازند. در این حرم پله‌ای با روكش نقره هست كه پیروان مولوی پیشانی بر آن می‌سایند و بر آن بوسه می‌زنند. جایگاه این پله فقط در ایام مراسم ماه دسامبر به روی زائران باز است. زائرانی كه هر سال به قونیه می‌روند علاوه بر حرم مولوی به دیدار حرم شمس تبریزی هم می‌روند كه مطابق سنت پیش از زیارت حرم مولوی صورت می‌گیرد. علاوه بر این‌ها حرم صدرالدین قونوی، یوسف آتش‌باز ولی، و طاووس‌بابا نیز در شهر قونیه واقع است.

اگر دوست دارید داخل مقبره مولوی را تماشا کنید کلیک کنید .


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
ريشه‌ جدال‌ مولانا با فلسفه‌ چه‌ بود؟ (آيا مولانا اگزيستانسياليست‌ نبود؟!)

بي‌مهري‌ مولانا با فلسفه‌ و فلسفي‌ حكايتي‌ است‌ به‌ عالم‌ سمر شده‌. او فلسفه‌ را علم‌ بناي‌ آخور مي‌شمرد (1) و فيلسوف‌ را كسي‌ مي‌داند كه‌ پي‌ در پي‌، دلايل‌ را واسطه‌ بين‌ خود و حقيقت‌ قرار مي‌دهد؛ در حالي‌ كه‌ صفي‌ از دليل‌ و حجاب‌ گريزان‌ است‌ و از پي‌ مدلول‌، سر به‌ جيب‌ تفكر فرو برده‌ است‌. (2)...ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
ادامه مطلب
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

دكترعلي‌‏اصغردادبه استاد ادبيات و فلسفه در دانشگاه:

                                 ) ميهن دوستی از موتيو‌‏های اصلی ‏در آثار مولاناست(

نقش ايران‌‏زمين در سراسر آثار ادبی تاريخ ايران از جمله شاهنامه، آثار نظامي و خاقاني و بسياري از شعراي ديگر نشانگر عظمت احساسات ايران گرايانه، عرفا و ادباي اين سرزمين است. درست است كه زمانی با حمله عرب‌‏ها به ايران و فشارهايي كه برفرهنگ ايران وارد شد دوران برتري طلبي ايران به يك دوران تساوي تبديل شد، اما اين مساله نتوانست باعث برتري دادن اعرب برايرانيان شود.
تمامي شاعران تاريخ ايران توجه ويژه‌‏اي را به اين موضوع داشتند تا جايي كه اين مساله تا به امروز هم ادامه يافته است.

برای مثال "شهريار" اين شاعر نامی ایران بيش از 400 بيت در سوگ « تخت‌‏جمشيد» سروده، ضمن اين كه قصيده‌‏های متعدد ايران گرايانه ديگري نيز در ديوان اشعار او ديده مي شود. ملك‌‏الشعراي بهار هم حس آزادي و ايران دوستي خود را به خوبي در تمام آثارش نشان داده است.مي‌‏بينيم كه اين خط به طور كلي حفظ شده، ولي گاه در سطح بوده و گاهي در عمق و اين موضوع از جهاتي در آثار مولانا قابل توجه است.

مساله وطن براي عرفا ميهني بود كه ظاهري نبود و جايگاهي بود كه به آن دلبسته شده بودند. موارد عديده‌‏اي است كه تمام بزرگان در رابطه با اصل وطن دوستي و ايران‌‏گرايي بدان توجه كرده اند و يكي از اين عناصر عنصر زبان پارسي است.

از همان آغاز خوانده‌‏ايد و ديده‌‏ايد كه ايرانيان وقتي به اسلام گرويدند تنها ملتي بودند كه زبان خود را حفظ كردند و ازهمان اول اين منازعه را با هم داشتند كه آيا با فارسي مي‌‏توان مفاهيم علمي و فلسفي را نوشت؟

اگر ابن‌‏سينا در نوشتن دانشنامه علايي تفنن كرد، انسان‌‏هاي ديگري همچون ناصر خسرو تفنن نكردند و زبان فارسي را به بهترين وجه ممكن از نظر مفاهيم ادا كردند.

تمام آثار بزرگان عرفان لبریز عشق به فارسي است. توجه به زبان و ادبيات فارسي براي تمام شاعران ايران دوست امري جدي بود. ما كتاب‌‏هايي را در زمينه عرفاني به زبان فارسي داريم كه اگر نداشتيم خاك برسرمان بود.

اين آثار همگي نگاهي به زبان پارسي و يكي از ستون هاي بناي مليت و ايرانيت بوده است. مولانا نيز در پيروي از مراد خود به همين راه رفته و همواره به زبان پارسي اعتقادي راسخ داشته است.
مولانا به خراساني‌‏ها همشهري مي‌‏گفت. پيش از حمله مغول‌‏ها به ايران خراسان به مثابه ايران بود. براي اين كه مركز فرهنگي عظيمي بود كه بعدها با حمله مغول‌‏ها نام خراسان و فارس به ايران و فورس و پرشيا تغيير نام يافت. به همين دليل اين شيدايي كه شعرا نسبت به خراسان نشان مي‌‏دهند شيدايي نسبت به ايران است و اين خود مويد حس وطن دوستي و ايران گرايي عرفا و شاعراني همچون مولوي است.

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شيرخدا و رستم دستانم آرزوست

شيرخدا نماد فرهنگ ايراني - اسلامي است و رستم دستان نماد فرهنگ ايران پيش از اسلام . آشتي اين دو فرهنگ است كه توانسته‌‏ ما را به درجات رفيعي رهنمون سازد. اگر به هوش باشيم و ميان سنت و مدرنيته تفاوت قائل باشيم با اين فرهنگ عظيم به جاهاي بسيار با ارزشي مي‌‏رسيم، بر اين باورم كه نديدن اين فرهنگ 1400 ساله حماقت است و ديدن اين فرهنگ كهن با اسلام و ارزش‌‏هاي آن مي‌‏تواند بسيار قابل توجه باشد.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

غلامرضا اعواني (استاد دانشگاه ):

" مولانا " عشق اصلی را نزد خدا می داند

بيان "مولانا" بياني عرفاني است كه به زباني دقيق و لطيف در آمده . ازنظر "مولانا" همه اوصاف كمال كه در عالم وجود داشته باشد، همه صفات خداوند هستند. از اين رو هر كاري كه انسان انجام مي دهد جلوه اي از خداست . مثلا زراعت هم كار خداست . زيرا خداوند در قرآن مي فرمايد :« آيا شما هستيد كه زراعت مي كنيد يا ما ؟» در واقع انسان هميشه نايب خدا در زمين است، در همه كارها هم از جانب خداوند نايب مي شود. همه صفات كمال صفات خداوند هستند، "مولانا" عشق را هم از اوصاف خداوند می داند. او عشق اصلي را نزد خدا و آن را بسان زرناب می داند. در حالي كه عشق انساني ما فقط زراندود است، "مولانا" مثالي مي زند مبني بر اينكه آتش سرخ است‌، نور آن سفيد است و چوب در حال سوختن هم منشا دود است. او معتقدست عشق ما دود دارد، در حالي كه عشق خدا پاك است.

در نظر "مولانا" زر انسان جنبه حقانيت دارد ( عشق انسان تنها زراندود زر اصلي يعني خداست ).

مولانا" معني شناسي است كه به حقايق و اسراري پي مي برد كه به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است كه به انسان همه اسراسر را با قيد كل ها آموخته است.يعني حقايق همه اسرار الهي در انسان ظهور دارد.بنابراين او وجود جامع و الهي و مظهر اسم الله است.به گفته اعواني مراد "مولانا" اين است كه انسان نبايد به مرده وجود فاني دل ببندد، بلكه بايستي به وجود ازلي حضرت حق دل ببندد.

از نظر حكما وجود مبتني بر عشق است خداوند در قرآن مي گويد:«همه موجودات زمين و آسمان در تسبيح خداوند هستند» . اين گفته ممكن است به نظر ما به زبان شعر نزديك باشد، ولي در حقيقت زبان وجود است، همه حكماي قديمي هم زبان وجود را مبتني بر عشق دانسته اند.

"ارسطو" فيلسوفي استدلالي و واضح منطق است، او با اين وجه استدلالي خداوند را غايت همه اشياء و معشوق همه اشياء و موجودات گفته است.

ا صحبت درباره انسان شناسي "مولانا" بسيار گسترده است. اما درباره عقل و عشق نزد باید بگویم: مولانا عقل را بر جزيي و كلي تقسيم مي كند، عقل كلي نزد او همان عشق است ،"مولانا" از عقل مكتسبي و قراردادري هم سخن مي گويد. نزد مولانا آنچه با عشق تضاد دارد، عقل جزئي و دنيايي است كه منكر عشق مي شود.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

دكتر ضيا موحد(استاد دانشگاه و منتقد):

غزل‌‏هاي مولوي هركدام يك سماع است

از جمله ‏ويژگي غزل‌‏های مولوی در شعرش وزن، ريتم يا ضرب‌‏آهنگ است كه گاهي به کار بردن كلمه ريتم متناسب‌‏تر است. معمولا مساله ريتم به چند دسته ريتم‏هاي ساده، مركب و پيچيده و ريتم‌‏هاي نامنظم تقسيم مي‌‏شود كه به ظاهر نامنظم است؛ اما بر يك بستر منظم قرار مي‌‏گيرند. ريتم‌‏هاي ساده را نظير شعرهاي متفق الاركان، و ريتم‌‏هاي نامنظم مانند شعرهاي بلند فروغ فرخزاد كه از وزن اصلي منحرف مي‌‏شوند.نکته دیگری که در مورد مولانا مورد توجه است سماع است. مساله سماع در بين عرفا اجر و قرب بسيار زيادي دارد به طوري كه غزالي با آن خشكي و عبوسي، وقتي به سماع مي‌‏رسد حرف‌‏هاي جالبي مي‌‏زند و تجليل مي‌‏كند.

وقتي درمجلس سماع وارد مي‌‏شويم يك ضرب‌‏آهنگ مي‌‏شنويم، البته نبايد فراموش كرد كه همه بايك ضرب‌‏آهنگ حركت مي‌‏كنند اما هركدام به اين ضرب‌‏آهنگ، به شكل حركت خود، جواب مي‌‏دهند. در يك ضرب آهنگ، به تعداد كساني كه در مجلس سماع هستند، فرديت و ذهنيت مطرح است يعني گاهي اين‌‏ها سماع همديگر را نگاه مي‌‏كنند، گاهي نگاه نمي‌‏كنند و گاهي هم با خود در رقص هستند. كساني كه در رقص باشند، يا گيرنده ضرب‌‏آهنگ هستند و يا دهنده آن، در ابتدا ممكن است همه به يك ضرب‌‏آهنگ برسند اما تفكيك بين اين دو غير قابل ممكن است، در واقع گيرنده‌‏ همان دهنده و دهنده نيز همان گيرنده است.

مجلس سماع جاي اين نيست كه راجع به سماع بحث شود. درمجلس سماع اگر بخواهيم بحث كنيم از سماع خارج مي‌‏شويم، يعني در جايي بايد بحث كرد كه مساله شركت كردن در سماع مطرح نباشد.

خاصيت ديگر ضرب‌‏آهنگ جريان داشتن آن در زمان است. ضرب آهنگ در زمان جريان دارد همان‌‏طور كه شعر و موسيقي را در زمان مي‌‏شنويم، سماع هم در زمان شنيده مي‌‏شود. هركس مي‌‏تواند خود را با سماع بيان كند، اما از طرف ديگر مي‌‏توان گفت كه اين موسيقي و سماع است كه خود را از طريق افراد بيان مي‌‏كند و اين نكته بسيار ظريفي است.اگر كلمه‌‏ها مبين ضرب باشند در اين‌‏صورت اين ضرب نيست كه مبين احساس‌‏ها و انديشه‌‏ها است بلكه گزارها هستند كه مبين ضرب‌‏آهنگ هستند.

شعر را مشاهده حركت از ضرب آهنگ به معناست. همچنانكه رقص، مشاهده حركت از ضرب‌‏آهنگ به فرديت و ذهنيت است. شعر و سماع مولوي از هم جدايي‌ ‏ناپذيرند همچنان كه در زندگي او نيز جدايي ناپذير بوده اند.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق     تا بگویم شرح درد اشتیاق
موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

همه چیز درباره مولانامولانا

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ  در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به    ارزنجان  رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

مولانا و خانواده او

مولانا جلال الدين محمد مولوي  در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر  بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان  وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند  طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او   مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند پرواز به سوي خدا .

موقعیت خانواده  و اجتماع در زمان رشد مولانا

-پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ  خراسان آنزمان متولد شد.خانواده  اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او  با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك  نموده اند .

او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .

پدر مولانا:

پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

كرد از بلخ عزم سوي حجاز     زانكه شد كارگر در او آن راز

بود در رفتن و رسيد و خبر     كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثر

كرد  تاتار  قصد  آن  اقلام          منهزم   گشت   لشكر   اسلام

بلخ را بستد و به رازي راز     كشت از آن قوم بيحد و بسيار

شهرهاي بزرگ كرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب

اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

جواني مولانا:

پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.

سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.

اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال  3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا  سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.

يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.

تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده    مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند. دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .

معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام  ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.

 در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام  او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟

فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ،      جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

فخر رازی راز دار دین بدی

 به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده  وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او     می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در  آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری

 مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه  احتمال یا احساس قریب الوقوع  یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین  پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و        خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد     ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر  احساس می شد  .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه  خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت    می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان  وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .

علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.

اخلاق وافکار مولانا:

در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

 جان من كوره است و با آتش خوش است

كوره راه اين يبس كه خانه آتش است

خوش بسوز اين خانه را اي شير مست

خانه عاشق چنين اولي تر است

اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:

آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه

منبعد با حريفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:

همچو پروانه شرر را نور ديد

احمقانه در فتاد از جان بريد

ليك شمع عشق آن شمع نيست

روشن اندر روشن اندر روشني است

او به عكس شمعهاي آتشي است

مي نمايد آتش و جمله خوشي است

جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.

بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .

مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش  برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :

من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم

براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .

اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و  حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

عالم همه مظهر تجلي حق است

مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .

زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان

تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم

آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

نردبان روحاني:

مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .

تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع  میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از  تحسین و تملق  آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا  سخن نمی گفت ،نسبت به آنها  مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال  سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .

معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟

با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی  ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..

 

از مقامات تبتل تا فنا

زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله  رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت  و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.

اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.

اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .

دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.

مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن  جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.

خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ  يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.

تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت . 

با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.

مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .

خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی  تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.

رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است  لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .

نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته  و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.        

 رحلت مولانا

درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل‌الدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جمادي‌الاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.

اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه ‌او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان مي‌كردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.

پس از وفات مولانا،علم‌الدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سي‌هزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معين‌الدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدين‌ترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و علي‌الرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.

مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شده‌اند.

بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارم‌باغچه مي‌گفتند.

افلاكي در مناقب‌العارفين مي‌نويسد كه:«افضل‌المتأخرين نجم‌الدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه مي‌فرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌كتاب مثنوي‌است كه هردومصراع رامثنوي مي‌گفتند،دراين زمان چون‌نام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم مي‌كند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا مي‌گفتند،درين خال چون نام مولانا مي‌گويند حضرت او مفهوم مي‌شود. هركورخانه‌راتربت مي‌گفتند،بعداليوم‌چون يادتربت مي‌كنندوتربت مي‌گويند،مرقد‌مولاناكه‌تربت است معلوم مي‌شود».

پس از رحلت مولاناحسام‌الدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمه‌اي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق مي‌شود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظم‌وترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمس‌الدين اميرعالم پيشواي‌دراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاه‌هاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومركزتعليمات صوفيان‌درآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازترك‌وعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشسته‌اند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.

 

تربت و مقبره  مولانا

تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرارداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است .

مدخل بزرگ تربت مولانا:

بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

                       شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان          يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد

                       اولالر   مولويلر   بونده    ساكــــــــــن           اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد

                        گورب  دل  بو  بناي  ديد  تاريــــــــــخ           بيوت   جنت   اسا   اولدي  آباد

تصاویر مقبره مولانا

كتابخانه‌هايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخست‌وزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است.

در قرائت‌خانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دست‌نويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينه‌هاي بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هايي كه‌درآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطع‌رحلي‌مربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلادي‌بودكه‌نسخه‌اول‌مقارن با676هجري‌درقديمترين‌نسخ مثنوي‌كه‌به‌خط خطاطي به نام محمدبن عبدالله مي‌باشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم.

دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد مي‌شود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است:

           كعبة العشاق آمد اين مقام       هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام

بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبت‌كاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است.

   در نقره‌اي:

ازقرائت‌خانه مي‌توان ازدرنقره‌اي به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم مي‌شودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيده‌اند. بنا به كتيبه‌اي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است.

 

شبستان بارگاه مولانا  

از در نقره‌اي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد مي‌شوند كه آنرا «حضور پير»‌خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبة‌الخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. روي‌صفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجدتقسيم مي‌كند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمده‌اند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده مي‌شود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائين‌تركتيبه‌اي كوچكترازچوب به شكل محراب نهاده‌اندكه برروي‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغليل لقاء‌الخليل».

برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» كه مقصود امام ابو حنيفه است.

 

قبة‌الحضراء  

قبة‌الخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاء‌الدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدين‌تبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بام‌هرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبة‌الخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميله‌اي از طلاوجقه‌اي هلالي نصب كرده‌اند. اين گنبد به تعداد ائمه اثني‌عشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه مناره‌هاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است.

برديوارشرقي‌زيرپنجره‌گنبدمولاناباخط‌كوفي اين عبارات‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشيطان‌الرجيم بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم نقشت‌القبة‌الخضراء في ايام دولة‌السلطان‌المؤيد بتابيد الله‌المستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذين‌البيتين :

        هر كه خدمت كرد او مخدوم شد  هر كه خود را ديد او محروم شد زير گنبد،

قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.

قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسط‌سلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبت‌كاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسام‌الدين محمد پسر كنك كنده‌كاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است .

 

 


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

امام و مولانا


دكتر حسين فقيهي
(مقاله‏اي از سمينار بررسي انديشه‏هاي عرفاني و ادبي امام خميني و مولانا ـ هندوستان، دهلي‏نو، خرداد 1379)
يكي از تحولات اجتماعي، ديني و سياسي كه در قرن اخير به وقوع پيوست و چشم جهانيان را خيره كرد، نهضتي بود كه از سوي شخصيتي عالم، مجاهد، عارف و مجتهد زمان پي‏ريزي شد و به ثمر نشست.
امام خميني چهره برجسته‏اي است كه امروزه كمتر مشاهده مي‏شود تا كسي وي را نشناسد و يا درباره او چيزي نداند. شخصيت امام خميني را تنها از يك بعد نگريستن كار شاياني نيست زيرا اين مجاهد نستوه و سترگ تاريخ، در حالي كه مجتهدي والامقام بود عارفي دلباخته، زاهدي وارسته، سياستمداري شجاع و نترس، معلم اخلاق و تهذيب‏گر نفس و مبارزي جوانمرد، فيلسوفي عاليقدر و يكي از رجال بزرگ اجتماعي و الهي بود.
بعد معنوي و ديني امام خميني بر همگان معلوم و شناخته است، تنها چيزي كه در زندگي وي مهم بود كسب معنويات و ساختن روح و جان فرد و جامعه بر مبناي بينش الهي و رهبري جامعه به گرايشات ديني و مذهبي بود. او خود مردي با ايمان، هدفدار و ديندار بود و مي‏خواست دنياي امروز را كه از بي‏ديني و لامذهبي رنج مي‏برد بسوي نور و روشنايي هدايت كند.
كلاس درس اخلاق و تهذيب‏نفس او پر از دانشجويان و طلابي بود كه مي‏خواستند از ثمره اين شجره طيبه استفاده كنند و از بوي دلاويز آن، شميم جان خود را معطر سازند، وي بارها به جوانان تذكر مي‏داد كه علم و دانش منهاي اخلاق و تهذيب نفس همچون شمشير تيز و برّان در دست زنگي مست است. دنياي امروز علم و دانش دارد، اما چون از انسانيت و اخلاق بي‏بهره است، جز جنگ، ويراني، استثمار و استعمار و نابودي انسانهاي ستمديده، تنها براي سودجويي بيشتر از طريق فروش اسلحه به چيزي نمي‏انديشد.
امام خميني معتقد بود اخلاق و علم مكمل يكديگرند، لذا وي عالمي متعبّد و متخلّق به اخلاق ديني بود. علم و دانش را در حد اعلاي آن فراگرفت و به كار برد. اطلاعات او در زمينه‏هاي فلسفي و عقلي به همان‏قدر وسيع بود كه در زمينه‏هاي عرفاني و معنوي با آنكه در طول تاريخ، راه فيلسوفان عقلگرا و عارفان دلباخته و عاشقان الهي هم جدا بود، اما امام خميني بين آندو تلفيق ايجاد كرد، يعني هم با گرايشات فلسفي، خرد خويش را استوار ساخت و هم با زمينه‏هاي عرفاني، روح و جان خود را از خردگرايي محض برحذر داشت.
بيشترين تخصص امام خميني در زمينه علم فقه و اصول بوده است و اين دو علم نردباني بود براي صعود به مراحل عالي علم دين و مذهب.
كرسي درس او در موضوعات فقه و اصول، مشتاقان بسياري از دانش‏پژوهان علم دين و طالبان راه حق و يقين داشت، بسياري از طلاب جواني كه از مباحث ديني ايشان استفاده كرده‏اند، هم‏اكنون خود بعنوان مجتهدي آگاه و دانشمند در حوزه‏هاي ديني به تدريس و تحقيق سرگرمند.
فقاهت و مرجعيت امام خميني، ظاهراً مانع مي‏شد تا ايشان در زمينه‏هاي ادبي، آنهم در موضوعات عرفاني و غزليات عاشقانه به ظاهر كفرآميز، شعري بسرايند و اثري از خود به يادگار بگذارند، اما چون همه كارهاي وي نوعي خارق عادات و برخلاف جريان طبيعي بود، اين موضوع نيز در مسايل عرفاني و ادبي ايشان تاثير بسزايي داشت، امام در وجد و شور عارفانه خويش آنچنان از خود بيخود شده، در آتش عشق و دلباختگي فاني في‏اللّه و محو مي‏شد كه براي التيام بخشيدن به اين سوز و گداز عاشقانه در پيشگاه معشوق و معبود خويش چاره‏اي نمي‏ديد جز آنكه سوزش درون خود را با غزليات پرشور عشقي و عرفاني تسلي بخشد.
مكتب عرفاني امام خميني به ظاهر شبيه به مكتب عرفاني بن عربي، ابن فارض حافظ، حلاج، عين‏القضاة همداني و غيره مي‏باشد، كه بيشتر از طريق وجد، شوريدگي، شيفتگي و سُكر بيان مي‏شود اما از لحاظ محتوايي، بويژه در زمينه‏هاي اصطلاحات عرفاني، جنبه‏هاي اخلاقي، مسائل اجتماعي و تاريخي همانند كشف المحجوب هُجويري، رساله قشريه، مصباح‏الهدايه، منطق‏الطير عطار، حديقه سنايي و از همه مهمتر با مختصر تفاوتي نظير مثنوي مولانا جلال‏الدين رومي مي‏باشد.
گرچه بيشتر اشعار عرفاني امام خميني همچون ديوان حافظ از اصطلاحات عرفاني خاصي نظير مي، ميكده، جام، رند، خرابات، ديرمغان، صومعه، بت و بتكده، غمزه دوست، مطرب، خرقه، ابرو، زلف، گيسو، لب، چشم بيمار و غيره بهره گرفته است، اما نكاتي از همين اصطلاحات و عقايد عرفاني در مثنوي نيز وجود دارد كه قابل مقايسه و بررسي مي‏باشد، براي مثال: واژه صوفي در مثنوي مولوي به عنوان يك شخصيت متعالي و الهي مطرح مي‏شود و در بيشتر موارد از
وي به احترام ياد مي‏شود چنانكه مولوي مي‏گويد:
كوه تور از نور موسي شد به رقص
صوفي كامل شد و رست او ز نقص
چه عجب گر كوه صوفي شد عزيز
جسم موسي از كلوخي بود نيز1
اما مشرب امام خميني درباره صوفي همچون حافظ مي‏باشد، وي كساني را كه پشمينه مي‏پوشند و تنها خود را صوفي مي‏نامند ولي عامل به موازين ديني و اخلاقي نيستند افرادي غدار، ره‏نيافته، فاقد صلاحيت براي توصيف جمال دلبر، دور از معنويت و الهاماتي كه بر دل عارفان واقعي وارد مي‏شود و دور از خوي و خصلت درويشي معرفي كرده و مي‏گويد:
تو و ارشاد من؟ اي مرشد بي‏رشد و تباه
از بَرِ روي من اي صوفي غدار! برو
* * *
گفته‏هاي فيلسوف و صوفي و درويش و شيخ
درخور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
* * *
اگر از اهل دلي، صوفي و زاهد بگذار
كه مر اين طايفه را راه در اين محفل نيست
* * *
اين باهشان و علم‏فروشان و صوفيان
مي‏نشنوند آنچه كه ورد زبان ماست
* * *
صوفي كه به هواي دل خود شد درويش
بنده همت خويش است، چسان درويش است؟2
در خصوص نياز عارفان به پير، همفكري خاصي بين امام خميني و مولوي وجود دارد، امام خميني پير يا مرشد و راهنما را بهترين شخصي براي رساندن عارف به مقصد اصلي و وصال الي‏اللّه مي‏داند، همچنان كه مولوي تحت‏تاثير مقام روحاني خود شمس تبريزي، وي را تا حد خدايي توصيف كرده است، چنانكه مي‏گويد:
سايه يزدان بود بنده خدا
مرده اين عالم زنده خدا
دامن او گير زودتر بي‏گمان
تا رهي در دامن آخر زمان
كيف مدالظّل نقش اولياست
كو دليل نور و خورشيدخداست
رو، ز سايه آفتابي را بياب
دامن شه شمس تبريزي بتاب3
وي در جاي ديگر در وصف پير مي‏گويد:
اي ضيأالحق الحسام‏الدين بگير
يك دو كاغذ برفزا در وصف پير
برنويس احوال پير راه دان
پير را بگزين عين راه دان
پير تابستان و خلقان تير ماه
خلق مانند شب‏اند و پير ماه
پير را بگزين كه بي‏پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ
هين مرو تنها، ز رهبر سر مپيچ
امام خميني نيز به ره‏يافته‏گان بارگاه خداوند بعنوان مرشد و راهنما مي‏بالد و از آنها به پير خرابات، پير ميخانه، پيرمغان، پير ميكده، پير مي‏فروش ياد مي‏كند.
وي خود را در برابر پير مطيع محض مي‏داند و تنها از بارگاه او شفا مي‏جويد و راه فتح و ظفر مي‏پويد. او معتقد است كه سرپنجه قدرتمند پير از قدرت لايزال الهي نيرو مي‏گيرد و قادر است به آساني سالك را فاني في‏اللّه كند.
وي مي‏گويد: پير ميكده آنچنان در كار خويش مهارت دارد كه با نوشاندن جرعه‏اي از ساغر الهي خماري و غفلت را از درون جان هر عارف بيرون مي‏ريزد.
او رسيدن به مرحله استادي را موقعي بر عارف ميسر مي‏داند كه در برابر پير ميكده زانوي ادب به زمين مي‏زند و در يك كلمه، هوشياري و حقيقت‏گرايي خود را در گرو خرقه پير خراباتي مي‏داند و چنين داد سخن مي‏دهد.
گر مرا ره به در پير خرابات دهي
به سر و جان بسويش راه نوردم، نه به پا
* * *
پير ما گفت ز ميخانه شفا بايد جست
از شفا جستن هر خانه حذر بايد كرد
* * *
پير ميخانه بنازم كه به سرپنجه خويش
فانيم كرده، عدم كرده و تسخيرم كرد
* * *
گر در ميكده را پير به عشاق گشود
پس از آن آرزوي فتح و ظفر بايد كرد
با پير ميكده خبر حال ما بگو
با ساغري برون كُند از جان ما خمار
* * *
هشدار ده به پير خرابات، از غمم
ساقي، ز جام باده مرا كرد هوشيار
* * *
شاگرد پير ميكده شو در فنون عشق
گردن فراز، بر همه خلق اوستاد باش
* * *
جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتي و هوشيار شدم4
وحدت وجود يكي از اصطلاحات عرفاني است كه عرفا در اشعار و نوشته‏هاي خويش بسيار از آن ياد مي‏كنند. عرفا معتقدند كه خداوند در همه‏چيز و همه‏جا تجلي كرده است، جايي نيست كه اثري از نيروي الهي نباشد. موجودات همچون موج، خداوند چون درياست و تمام هستي انعكاس از رخ زيباي اوست آنها مي‏گويند خدا زيباي مطلق است و اين زيبايي را تمام هستي متجلي ساخت و در هر كجا اعم از كعبه، بتخانه، كنشت كليسا و ساير معابد نام او مطرح است و جز او هدف نيست. جز آنكه هر كه به سليقه و كشش فكري خود به او روي مي‏آورد و وي را پرستش مي‏كند خدا آنچنان ظاهر و آشكار است كه نيازي به اثبات ندارد چنانكه امام خميني در اين خصوص مي‏گويد:
همه‏جا منزل عشق است كه يارم همه جاست
كوردل آنكه نيابد به جهان جاي تو را
ما همه موج و تو درياي جمالي، اي دوست
موج درياست، عجب آنكه نباشد دريا
* * *
هر كجا پا بنهي حسن وي آنجا پيداست
هر كجا سر بنهي سجده‏گه آن زيباست
* * *
همه آفاق روشن از رخ توست
ظاهري جاي پا نمي‏خواهم5
اكنون اگر اين انديشه‏ها را با افكار مولانا سنجيده و مقايسه كنيم مي‏بينيم كه مولوي نيز در بسياري از موارد بدين مفاهيم اشاره مي‏كند، نظير:
ما چو چنگيم و تو زخمه مي‏زني
زاري از ما ني، تو زاري مي‏كني
ما چو ناييم و نوا در ما ز توست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست
در فرازي ديگر به همين مضمون مي‏گويد:
ده چراغ از حاضر آيد در مكان
هر يكي باشد به صورت غير آن
فرق نتوان كرد نور هر يكي
چون به نورش روي آري بي‏شكي
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بي‏گره بوديم صافي همچو آب
ما، كييم اندر جهان پيچ پيچ
چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ
تا من و تو جملگي جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
عاقبت‏انديشي و سِر نگهداري يكي از ويژگيهاي عارف حقجو و سالك الي اللّه است ولي گاهي عارف از سر شوريدگي و وجد، راز درون خويش را آشكار مي‏كند و جان در مهلكه مي‏اندازد، امام خميني در اين خصوص مي‏گويد:
عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش
از ديارم به در آورد و سر دارم كرد
* * *
فارق از خود شدم و كوس انا الحق بزدم
همچو منصور خريدار سر دار شدم6
مولوي چونان حافظ هويدا كردن اسرار را براي عارف عيب مي‏داند و آن را نتيجه خامي و ناپختگي او مي‏داند و مي‏گويد:
گفت هر رازي نشايد باز گفت
جفت طاق آيد گهي، گه طاق جفت
از صفا گر دم زني با آينه
تيره گردد زود با ما آينه
در بيان اين سه كم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب و ز مذهبت
كين سه را خصم است بسيار و عدو
در كمينت ايستد چون داند او
مولوي به علم و عقل از نظر ظاهري و عرفاني با دو ديد مي‏نگرد، يعني هم نظر مثبت دارد و هم نظر منفي. او معتقد است گاهي علم و عقل مي‏تواند انسان را به آسمان هفتم عروج دهد و راهنماي خوبي باشد ولي با ديد ديگر آندو را پوزبندي مي‏داند كه بسياري از مواقع، نه تنها وسيله رشاد نمي‏شود بلكه گمراه‏كننده است و در اين خصوص مي‏گويد:
آدم خاكي ز حق آموخت علم
تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملك را در شكست
كوري آنكس كه در حق در شكست
زاهد چندان هزاران ساله را
پوزبندي ساخت آن گوساله را
علمهاي اهل حس شد پوزبند
تا نگيرد شير زان علم بلند
و نيز در مورد عقل گويد:
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق
عقل آنجا گم بماند و بي‏رفيق
عقل جز وي عشق را منكر بود
گر چه بنمايد كه صاحب سِر بود
و در جايي ديگر حكايت نحوي و كشتيبان را در مذمت علم ظاهري بصورت داستاني زيبا و شيرين چنين بيان مي‏كند:
آن يكي نحوي به كشتي در نشست
رو به كشتيبان نهاد آن خودپرست
گفت هيچ از نحو خواندي؟ گفت: لا
گفت نيم عمر تو شد در فنا
باد كشتي را به گردابي فكند
گفت كشتيبان به آن نحوي بلند
هيچ داني آشنا كردن بگو
گفت ني، از من تو سيّاحي مجو
گفت كل عمرت اي نحوي فناست
زانكه كشتي غرق در گردابهاست
محو مي‏بايد نه نحو اينجا بدان
گر تو محوي بي‏خطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا كي رهد
چون بمردي تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
و نيز بر فيلسوف عقل‏گرا كه بسياري از حالات عرفاني و معنوي را منكر مي‏شود مي‏تازد و مي‏گويد:
فلسفي منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بر اين ديوار زن
نظق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
فلسفي كو منكر حنانه است
از حواس اوليا بيگانه است
و نيز مي‏گويد:
فلسفي را زهره ني تا دم زند
دم زند تير حقش بر هم زند
دست و پاي او جماد و جان او
هرچه گويد آن دو در فرمان او
امام خميني نيز تنها اتكا به عقل و علم ظاهري را در ره يافتن به مقام قرب ربوبي بي‏حاصل و نوعي حجاب باطن تلقي مي‏كند. او در بحث و بررسي محافل علمي را در اثبات ذات خداوند، سخنان بيهوده و خسته‏كننده موجب تيرگي دل و جان مي‏داند و مي‏گويد:
از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلي نشد
كي مي‏توان رسيد به دريا از اين سراب
هرچه فرا گرفتم، هرچه ورق زدم
چيزي نبود غيرحجابي پس از حجاب
* * *
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست
* * *
در محضر اديب شدم، بلكه يابمش
ديدم كلام جز ز "معاني بيان" نبود
* * *
از قيل و قال مدرسه‏ام حاصلي نشد
جز حرف دلخراش، پس از آنهمه خروش
* * *
مرا كه مستي عشقت ز عقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه يا مسجد ريا دارم؟7
يكي از حالات عرفا به دليل محدود بودن ظرف سخن و ظهور و شور و وجد و شوريدگي در آنها، ظهور كلمات به ظاهر كفرآميز در نحوه بيان آنان است، مولوي در خصوص اين حالات، چنين مي‏گويد:
هرچه گويد مرد عاشق، بوي عشق
از دهانش مي‏جهد در كوي عشق
ور بگويد كفر، دارد بوي دين
ور به شك گويد، شكش گردد يقين
گر بگويد كژ، نمايد راستي
اي كژي كه راست را آراستي
گر بت زرين بيابد مومني
كي هلد او را پي سجده كني
بلكه گيرد اندر آتش افكند
صورت عاريتش را بشكند
بت‏پرستي، چون بماني در صور
صورتش بگذار و در معني نگر
مرد حجي، همره حاجي طلب
خواه هندو خواه ترك و يا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او
بنگر اندر عزم و در آهنگ او
با اين بيان مولوي، مي‏توان سخنان امام خميني را كه در بعضي موارد ظاهري ناساز با موازين شرع دارد، توجيه عرفاني كرد، نظير:
مرا كه مستي عشقت ز عقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه يا مسجد ريا دارم
* * *
درِ ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
* * *
از دم شيخ، شفاي دل من حاصل نيست
بايدم شكوه برم پيش بت باده فروش
* * *
تو و سجاده خويش، من و پيمانه خويش
با من باده زده هرچه به دل داري كن
* * *
معتكف گشتم از اين پس به درِ پير مغان
كه به يك جرعه مي از هر دو جهان سيرم كرد
از دلبرم به بتكده نام و نشان نبود
در كعبه نيز جلوه‏اي از وي عيان نبود؟8
اين ابيات و دهها ابيات ديگر در غزليات زيبا و ظريف عرفاني وي گرچه ظاهري ناخوشايند دارد ولي در باطن پر از معنويات و روحيات مي‏باشد. عشق به زيباي مطلق و جذبات وي نيز يكي از مسائلي است كه عرفا بدان توجه دارند. آنان همه زيباييها و ظرافتهاي عالم خلقت و جهان هستي را نمودي از تجليات معشوق مي‏دانند و معتقدند همه چيز تيره و فاقد روشنايي و زيبايي است. آنگاه زيبا و ارزشمند مي‏شود كه پرتوي از آن زيباي مطلق بر آن بتابد لذا آنان براي معشوق حقيقي سيمايي تصور مي‏كنند كه همچون انساني زيبا، داراي چشم، گوش، لب، خال لب، ابرو و مژه، زلف و گيسو، باشد و آن را در نهايت دقت و ظرافت توصيف مي‏كنند.
غزليات عرفاني امام خميني نيز نمودي از بيان همين زيباييهاست، نظير:
گر گذشتي به در مدرسه با شيخ بگو
پي تعليم تو آن لاله عذار آمد باز
* * *
گفته‏هاي فيلسوف و صوفي و درويش و شيخ
درخور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
* * *
اگر ساقي از آن جامي كه بر عشاق افشاند
بيفشاند، به مستي از رخ او پرده برگيرم
* * *
عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش
از ديارم به در آورد و سرِدارم كرد
* * *
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم
* * *
جز سر كوي تو اي دوست ندارم جايي
در سرم نيست بجز خاك درت سودايي
* * *
ساقي و ميكده و مطرب و دست‏افشاني
به هواي خم گيسوي نگار آمد باز
* * *
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بيزار
به دو عالم ندهم روي دل‏آراي تو را
* * *
خم ابروي كجت، قبله محراب منست
تاب گيسوي تو خود، راز تب و تاب من است
* * *
ابرو و مژه او تير و كمان است هنوز
طرؤ گيسوي او عطرفشان است هنوز
* * *
گيسوي يار، دام و دل عاشقان اوست
خال سياه پشت لبش، دانه من است
* * *
گره از زلف خم اندر خم دلبر وا شد
زاهد پير چو عشاق جوان رسوا شد
* * *
به كمند سر زلف تو گرفتار شدم
شهره شهر به هر كوچه و بازار شدم
* * *
دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست
* * *
چشم بيمار تو هركس را به بيماري كشاند
تا ابد اين عاشق بيمار، بيماري ندارد9
مولانا جلال‏الدين رومي نيز در خصوص اين جذبات و دلباختگيها در مثنوي چنين مي‏گويد:
حق چو سيما را معرف خوانده است
چشم عارف سوي سيما مانده است
نيز مي‏گويد:
حق پديدار است از ميان ديگران
همچو ماه اندر ميان اختران
دو سرِ انگشت بر دو چشم نِه
هيچ بيني از جهان انصاف ده
گر نبيني، اين جهان معدوم نيست
عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بردار هين
وانگهاني هرچه مي‏خواهي بين
او درختان را در قلمرو طبيعت جلوه‏گاهي از حق و آيتي از آيات الهي مي‏داند و مي‏گويد:
اين درختانند همچون خاكيان
دستها بر كرده‏اند از خاكدان
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمير خاك مي‏گويند راز
وي موجودات ظاهري را مظهري از تجلي حق مي‏داند كه فقط عارفان الهي و خاصان بارگاه كبريايي آن را درك مي‏كنند، مانند:
غيب را ابري و آبي ديگر است
آسمان و آفتابي ديگرست
نايد آن، الا كه بر خاصان پديد
باقيان في لَبس مِن خلق جديد
با مقايسه گذرا به انديشه‏هاي عرفاني امام خميني و مولانا جلال‏الدين رومي روشن شد كه اصولاً همه عرفا معتقدند كه جهان هستي را با ذات حق، پيوندي ناگسستني مي‏باشد و اساس آفرينش، هيچ‏گاه بدون بهره‏مندي از فيوضات رباني پايدار و استوار نخواهد ماند.


موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]

مرحله دوم از مراحل ربوبیت و ولایت تسلط و ولایت بر اندیشه‏های پراکنده ، یعنی تسلط بر نیروی‏ متخیله است . از عجیب ترین نیروهای ما قوه متخیله است . به موجب این قوه است که ذهن ما هر لحظه از موضوعی متوجه موضوعی دیگر می‏شود و به‏ اصطلاح تداعی معانی و تسلسل خواطر صورت می‏گیرد این قوه در اختیار ما نیست ، بلکه ما در اختیار این قوه عجیب هستیم و لهذا هر چه بخواهیم ذهن‏ خود را در یک موضوع معین متمرکز کنیم که متوجه چیز دیگر نشود برای ما میسر نیست ، بی‏اختیار قوه متخیله ما را به این سو و آن سو می‏کشاند مثلا هر چه می‏خواهیم در نماز " حضور قلب " داشته باشیم ، یعنی هر چه‏ می‏خواهیم این شاگرد را بر سر کلاس نماز حاضر نگه داریم ، نمی‏توانیم یک‏ وقت متوجه می‏شویم که نماز به پایان رسیده است و این شاگرد در سراسر این‏ مدت ، " غایب " بوده است . رسول اکرم تشبیه لطیفی دارد در این زمینه ، دل را - دل افرادی که مسخر قوه متخیله است - به پری تشبیه می‏کند که در صحرایی بر درختی آویخته شده‏ باشد که هر لحظه باد او را پشت و رو می‏کند . فرمود : « مثل القلب مثل‏ ریشة فی الفلاش ، تعلقت فی اصل شجرش یقلبها الریح ظهرا لبطن » ( 1 ) .

ولی آیا انسان جبرا و اضطرارا محکوم است که همواره محکوم اندیشه باشد و این نیروی مرموز که مانند گنجشکی همواره از شاخی به شاخی می‏پرد حاکم‏ مطلق وجود او باشد ، و یا اینکه محکومیت در برابر قوه متخیله از خامی و ناپختگی است ، کاملان و اهل ولایت قادرند این نیروی خودسر را مطیع خود گردانند ؟ شق دوم صحیح است یکی از وظایف بشر تسلط بر هوسبازی خیال است ، وگرنه‏ این قوه شیطان صفت مجالی برای تعالی و پیمودن صراط قرب نمی‏دهد و تمام‏ نیروها و استعدادها را در وجود انسان باطل و ضایع می‏گرداند . مولوی چقدر عالی می‏گوید :


جان همه روزه لگد کوب از خیال
و ز زیان و سود و از خوف زوال
نی صفا می‏ماندش نی لطف و فر
نی به سوی آسمان راه سفر

و هم او در شرح این حدیث نبوی :تنام عینای و لا ینام قلبی (2) (دو چشمم می خوابند اما دلم بیدار است) می گویند:

سالکان راه عبودیت ، در دومین مرحله ، این نتیجه را می‏گیرند که بر قوه‏ متخیله خویش ولایت و ربوبیت پیدا می‏کنند ، آن را برده و مطیع خویش‏ می‏سازند اثر این مطیع ساختن این است که روح و ضمیر به سائقه فطری‏ خداخواهی هر وقت میل بالا کند ، این قوه با بازیگریهای خود مانع و مزاحم‏ نمی‏گردد . بگذریم از انسانی مانند علی ( علیه السلام ) و زین العابدین ( علیه‏ السلام ) که چنان در حال نماز مجذوب می‏شوند که تیری را از پای علی ( علیه‏ السلام ) بیرون می‏آورند و او از شدت استغراق به خود باز نمی‏گردد و متوجه‏ نمی‏شود ، یا فرزند خردسال زین العابدین ( علیه السلام ) در حالی که آن‏ حضرت مستغرق عبادت است از بلندی سقوط می‏کند و دستش می‏شکند ، فریاد بچه و زنهای خانه غوغا می‏کند و بالاخره شکسته بند می‏آید و دست بچه را می‏بندد ، زین العابدین ( علیه السلام ) پس از فراغ از نماز - یعنی پس از بازگشت از این سفر آسمانی - چشمش به دست بچه می‏افتد و با تعجب می‏پرسد که مگر چه شده است‏ که دست بچه را بسته اید ؟ معلوم می‏شود این فریاد و غوغا نتوانسته است‏ امام را از استغراق خارج کند ، آری ، بگذریم از این ردیف انسانها ، در میان پیروان آنها ما در عمر خود افرادی را دیده ایم که در حال نماز آنچنان مجموعیت خاطر و تمرکز ذهن داشته اند که به طور تحقیق از هر چه‏ غیر خداست غافل بوده اند استاد بزرگوار و عالیقدر ما مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی اصفهانی ( اعلی الله مقامه ) از این ردیف افراد بود . برای کسب این پیروزی هیچ چیزی مانند عبادت که اساسش توجه به خداست‏ ، نمی‏باشد ریاضت کشان از راه های دیگر وارد می‏شوند ، و حداکثر این است‏ که از راه مهمل گذاشتن زندگی و ستم بر بدن ، اندکی بدان دست می‏یابند ، ولی اسلام از راه عبادت - بدون اینکه نیازی به آن کارهای ناروا باشد - این نتیجه را تأمین می‏کند توجه دل به خدا و تذکر اینکه در برابر رب‏ الارباب و خالق و مدبر کل قرار گرفته است ، زمینه تجمع خاطر و تمرکز ذهن‏ را فراهم می‏کند . زلف آشفته او باعث جمعیت ماست چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد .




موضوعات مرتبط: مولوی - جلال الدین رومی
[ ] [ ] [ جواد حبیبی ]
درباره وبلاگ

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

سهروردی می گوید موقعی که قران می خوانی طوری بخوان که انگار قران تنها برای تو نازل شده و تو مخاطب قرانی.
(دکترعلی شریعتی)
موضوعات وب
امکانات وب