بهترنويسى تا بيشترنويسى
گفت و گو با محمّد اسفنديارى
چرا در جامعه ما فرهنگ کتابخوانى رايج نشده است؟
در جامعه ما نه تنها فرهنگ کتابخوانى رواج نيافته است، بلکه بدتر از آن، کتابگريزى هم به چشم مىخورد. در ميان برخى از لايههاى جامعه ما، کتاب چون طاعون وتابو شده است که بايد از آن گريخت وهرگز بدان نزديک نشد. ميزان مطالعه در جامعه ما بسيار اندک است وموجب خجالت. بجز دانشآموزان ودانشجويان وطلّاب - که کتابخوانى را مىتوان حرفهشان قلمداد کرد - در ميان ديگر قشرهاى جامعه، گريز از کتاب امرى متعارف وهنجار است. محترمانهتر بگويم که فرهنگ جامعه ما "فرهنگ شفاهى" است، نه "فرهنگ کتبى". به عبارت ديگر، معلومات مردم بيشتر به پايه "مسموعات" آنهاست ونه "مقروئات". روشن است که در فرهنگ شفاهى وسماعى، ناراستى ونادرستى وتحريف بيشتر است وبدين دليل است که در احاديث ما توصيه شده که دينتان را از "افواه الرّجال" نگيريد. مضافا اينکه دانشى که از شنيدهها به دست مىآيد، پايدار نيست ودر حافظه نمىماند. اين نکته هم در احاديث آمده که دانش، "صيد" وکتاب، "قيد" (کمند) آن است. يعنى با کتاب مىتوان دانش را به بند کشيد ونگاه داشت. پس آنجا که کتاب نيست، "حافظه علمى" نيست ومردمى که کتاب نمىخوانند، حافظه علمى ندارند.
اکنون در کشور ما کوششهاى فراوانى براى سوادآموزى مىشود، امّا براى کتابخوانى کمتر کوشيده مىشود. حال آنکه سواد آموزى هدف ومنتهاى آمال نيست، بلکه مقدّمهاى براى کتابخوانى است. اگر در جامعهاى حتّى يک نفر هم بيسواد نباشد، امّا کتابخوان هم نباشد، آن جامعه هيچ تفاوتى با يک جامعه بدوى وبيسواد ندارد. باسوادى که کتاب نمىخواند مانند بيسوادى است که نمىتواند کتاب بخواند. پس در کنار کوششهايى که براى سوادآموزى مىشود، بايد براى کتابخوانى هم کوشيده وبدين موضوع مهم، اهتمام شود. در غير اينصورت آن کوششها بىحاصل، بلکه ضايع، مىشود.
به اصل سخن برگرديم. بارى، کتابگريزى در جامعه ما نه يک علّت، که علل متعدّدى دارد واگر ما آهنگ ترويج کتابخوانى در جامعه را داريم، بايد علل کتابگريزى را بشناسيم واز ميان ببريم ودر کنار آن، مقتضيات کتابخوانى را در جامعه فراهم سازيم. براى هر امرى بايد مقتضى موجود ومانع مفقود باشد واگر مقتضى موجود باشد ومانع مفقود نباشد ويا مانع مفقود باشد ومقتضى موجود نباشد، هيچ آرمان وبرنامهاى محقّق نمىشود. با اين همه چنين مىنمايد که برخى از علل کتابگريزى عبارت است از:
١. گران بودن يا نمودن قيمت کتاب. نه تنها گران بودن قيمت کتاب، بلکه گران نمودن قيمت آن نيز از علل کتابگريزى در جامعه است. همين که مردم تصوّر کنند قيمت کتاب گران است، از خريدن آن خوددارى مىکنند. از طرفى نمىتوان با استدلال وبرهان به مردم ثابت کرد که قيمت کتاب گران نيست وبايد کتاب خريد. آنان بايد، خود احساس کنند که کتاب ارزان است.
٢. کمبود کتابخانه، بويژه کتابخانههايى که براحتى کتاب به امانت دهند وبه محلّ سکونت وکار مردم نزديک باشند.
٣. کتابزدگى وبه عبارت ديگر، سرخوردگى از کتاب به سبب خواندن کتابهاى سست وسطحى وبىمحتوا. وفور کتابهاى بازارى وضعيف وسست در جامعه ما موجب شده است که عدّهاى پس از مدّتى کتابخوانى، چون فايده وخاصيّتى از اين کتابها نديدند، بکلّى کتاب زده شدند. آرى، کتاب ضعيف موجب کتابزدگى مىشود وکتابزدگى نيز موجب کتابگريزى.
٤. کمبود يا نبود وقت. بديهى است هنگامى که مردم براى پرکردن "اين شکم بىهنر پيچپيچ" مجبور شوند که دو شغل اختيار کنند واز صبح تا شام بدوند، ديگر وقت وفرصتى پيدا نمىکنند که به کتاب اختصاص دهند.
٥. قدرت سحرآميز تلويزيون. به نظر من يکى از مهمترين علل کتاب گريزى، هم در جامعه ما وهم در ديگر جوامع، وجود اين جعبه جاوديى - عليه ما عليه - است که آن را تلويزيون مىخوانند وعزيز مىشمارند. مطالعات جامعهشناختى نشان مىدهد که هرجا تلويزيون آمده، کتاب را تحتالشّعاع قرار داده واز ميزان مطالعه کاسته است. اکنون در بسيارى از خانهها، "ميز تلويزيون" جاى "کمد کتاب" را اشغال کرده وتلويزيون جاى کتاب را گرفته است. مردم چنين مىپسندند به جاى اينکه زانو درشکم فرو برند ومؤدّبانه بنشينند وفسفر مغز صرف کنند وکتاب بخوانند، پايشان را دراز کنند ورو به تلويزيون بر پشتى تکيه بزنند وبدون اينکه زيت فکر بسوزانند، تلويزيون تماشا کنند. به هرحال تلويزيون گوى سبقت را از کتاب ربوده وموجب کتاب گريزى شده است. براى زدودن اين آفتِ تلويزيون، يکى از بهترين راهکارها اين است که تلويزيون، خود، عهدهدار تبليغ کتاب شود وبه جاى "رقابت" با کتاب، با آن "رفاقت" کند.
ارزيابىشما ازکيفيّتکتابهايى کهچاپمىشود، چيست؟
با عنايت به پيشينه فرهنگىِ درخشان ما مسلمانان وکتابهاى شاهکار وسرآمدى که در گذشته آفريدهايم، اينک وضع مقبول ومطلوبى نداريم. اگر گوشه چشمى به کتابهاى گذشتهمان کنيم ونظرى هم به کتابهايى که امروزه منتشر مىشود، بىدرنگ تصديق مىکنيم که کتابهاى معاصران ما فرودست است وهرچه به جلوتر آمدهايم، ضعيفتر شدهايم. اينک ما، در مقايسه با گذشتگان، کتابهايمان پربرگتر شده است، امّا کمبارتر. تأليفاتمان بيشتر شده است، امّا تحقيقاتمان کمتر.
اجازه دهيد بصراحت عرض کنم که بسيارى از نويسندگان بيشترنويس شدهاند و"بيشترنويسى" بر "بهترنويسى" غلبه کرده وبهتر، "بيشتر نوشتن" شمرده مىشود تا "بهتر نوشتن". البتّه کسى در سخن چنين نمىگويد، امّا در عمل چنين است. بنگريد که کمتر نويسندهاى مىتوان جُست که به بازنويسى نوشتهاش بپردازد ودر پى بهتر کردن آن باشد. اغلب نويسندگان چنين مىپسندند به جاى اينکه وقتى صرف کنند وبه بازنويسى وبهتر کردن يک کتاب بپردازند، يک کتاب ديگر بنويسند.
آرى، امروزه نويسندگان بيشتر کميّتگرا شدهاند وکيفيّت را فداى آن کردهاند. تو گويى نويسندگان به تعداد وصفحات کتابهايشان بيشتر اهميّت مىدهند تا محتواى آن. وبديهى است که کميّت وکيفيّت با يکديگر نسبت عکس دارد: هرچه به کميّت افزوده شود، از اهميّت کيفيّت کاسته مىشود وهرچه به کيفيّت اهميّت داده شود، از کميّت کاسته مىشود.
اين سخن نيز گفتنى است که برخى از نويسندگان "حقّ خواننده" را ادا نمىکنند واصلا نمىدانند که خواننده حقّى به گردن نويسنده کتاب دارد. آشکار است کسى که کتابى مىخرد ووقتى براى خواندن آن صرف مىکند، حقّى به گردن نويسنده دارد که اوّلا کتابش را خريده وثانيا، بخشى از عمر عزيز خود را در مطالعه آن صرف کرده است. اگر کتابى مفيد ومتقن باشد، نويسنده حقّ خواننده را ادا کرده است، امّا گر کتابى چنين نباشد، حقّ خواننده ادا نشده ونويسنده مديون او شده است. پس هر نويسندهاى بايد بکوشد که حقّ خواننده را ادا کند وخود را مديون او نکند. امّا چنين مىنگريم که اين موضوع اصلا براى عدّهاى از نويسندگان مطرح نيست وهيچگاه به "حقّ خواننده" نمىانديشند.
در اغلب کتابهايى که امروزه منتشر مىشود،نوآورى ونظريهپردازى وتوليد فکر مشاهده نمىشود. به جاى تحقيق درباره "حوادث واقعه" به "وقايع سابقه" پرداخته مىشود واز طرح بحثهاى جديد وجدّى ودست وپنجه نرم کردن با نظريات تن زده مىشود. در پارهاى ديگر از کتابها، مانند کتابهاى تاريخى، تحقيق وتتبّع واستقصا، چنانکه بايد، ملاحظه نمىشود ويک خط در ميان از مسائل سخن مىرود. شمارى ديگر ازکتابها تأمين کننده نيازها وخلأهاى جامعه نيست وبر حسب اولويّتها وضرورتها نوشته نشده وبود ونبود آن يکسان است. در برخى ديگر از کتابها تنها به کلّىگويى درباره مسائل پرداخته مىشود. بسيارى از نويسندگان به جاى اينکه به همه زوايا وخبايا وجزئيات يک موضوع بپردازند وتفريع فروع کنند، صرفه در اين مىبينند که به کلّىگويى بپردازند وبه همان مطالبى که ديگران گفتهاند ونوشتهاند، بسنده کنند. آخرين سخن اينکه در اغلب کتابها دقّت وباريکبينى واتقان ملاحظه نمىشود. از ميزان دقّت نويسندگان معاصر ما کاسته وبه سرعت آنان افزوده شده وسرسرىنويسى وسر به هوانويسى سکّه رايج گرديده است.
البتّه تعدادى کتاب علمى وتحقيقى در هر سال منتشر مىشود که براستى، آموزنده وارزنده است وموجب افتخار وسرافرازى؛ امّا با وجود اين همه ابزارهاى اطّلاع رسانى وامکانات علمى، اين تعداد کتاب، اندک وبيش از اين انتظار است.
مناسب است اشارهاى هم به نقد کتاب شود
نقد کتاب در ميان ما چندان رواج ندارد وبدان توجّه درخور نمىشود. در برابر اين همه کتاب که منتشر مىشود، مقالات جدّى انتقادى بسيار اندک است. مجلّههاى ويژه نقد کتاب چندان نادر است که از پس اين همه کتاب برنمىآيد. کتابهاى مهمّى در هر ماه منتشر مىشود که لازم است به محک نقد زده شود تا قوّت وضعف آن نمايان گردد؛ امّا آنقدر مجلّه نيست که بتواند عهدهدار نقد اين همه کتاب شود ولذا ضعفها وقوّتها مکتوم مىماند. لازم است مجلّههاى متعدّدى، که ويژه نقد کتاب باشد، در هر ماه منتشر شود وکتابها را به محک نقد بزند ونويسندگان وخوانندگان را راهنمايى کند.
گذشته از نقد کتابهاى جديد وجارى، ضرورى مىنمايد به نقد کتابهاى گذشتگان هم پرداخته شود. ما صدها، بلکه هزاران کتاب مهم ومرجع داريم که در قرنهاى گذشته نوشته شده وهيچکدام به محک نقد زده نشده ودرونمايه آن بدقّت بررسى نگرديده است. لازم است درباره يکايک اين کتابها چند مقاله علمى وانتقادى نوشته شود. مثلا مهمترين کتابهاى روائى، کلامى، فقهى، تاريخى، فلسفى و عرفانى مشخّص شود ودرباره هر يک چندين مقاله انتقادى نوشته و ميزان اهميّت آن نموده شود.
امّا وضع کيفى نقد کتاب در کشور ما نزديک به خوب است. گذشته از برخى نقدهاى معاندانه وسوداگرانه، که از سر حبّ وبغض وبراى خوشداشت وبدداشت اين وآن نوشته مىشود، چه بسيار نقدهاى علمى وسنجيدهاى نوشته شده که بس ديدهگشا ودانش فزاست. نمونه اين نقدها را در مجلّه نشر دانش مىتوان ديد که برخى از آنها به صورت مستقل، زير عنوان بيست وپنج مقاله در نقد کتاب، چاپ شده است.
نثر فارسى امروز چگونه است؟
نثر فارسى امروز به سمت سادگى وپرهيز از تکلّف وتصنّع پيش رفته که اين، بهترين پيشرفت است وتحسين برانگيز. در گذشته، نثر فارسى متکلّفانه ودشوار وديرياب بود ونويسندگان در پى لغتبازى وعبارتپردازى وجلوهفروشى وخودنمايى بودند. امّا امروزه، يعنى از صد سال پيش بدين سو، نويسندگان به سادهنويسى رو آوردهاند وزبان نوشتار را به زبان گفتار نزديک کردهاند وزودياب وسهل التّناول مىنويسند. اين، بزرگترين امتياز وافتخار نثر فارسى امروز است. امّا اين افتخار، يعنى افتخار سادهنويسى، خالى از آفت نيست که آن، سطحىنويسى است. مقصود از سطحىنويسى، مبتذلنويسى وکمرنگ نويسى وبىرمق نويسى است که نوشته را بکلّى از شکوه وهيمنه مىاندازد وبازارى مىکند.
نظر شما درباره وضع کنونى ويرايش چيست؟
ويراستارى به معنى دقيق آن وبه صورت يک حرفه، فنّى جديد در ايران است وانتظار نمىرود که وضع کاملا بسامان ومطلوبى داشته باشد. اينک در کشور ما دو دسته ويراستار وجود دارد که يکى اصل وديگرى بدل وکاريکاتور آن است: دسته اوّل کسانى هستند که از دانش لازم، بويژه اطلاعات ادبى گسترده، برخوردارند و"آموزش" ويرايش ديدهاند؛ خواه در نزد استاد وخواه از طريق مطالعه کتاب. دسته دوم کسانى هستند که اين ويژگى را ندارند وبوريابافهايى هستند که به کارگاه حرير وارد شدهاند. خدمتهايى که دسته اوّل به فرهنگ وادب کشورمان کردهاند، مأجور است وجامعه علمى ما مديون آنان. امّا دسته دوم يا بايد بر دانش خود، خاصّه اطلاعات ادبى خود، بيفزايند وويراستارى بياموزند ويا اينکه از اين حرفه کناره بگيرند وآب را گلآلود نکنند.
در اينجا مناسب است به سوء تفاهمى که درباره ويراستارى وجود دارد اشاره کنم: برخى مىپندارند که با خواندن يک - دو کتاب درباره ويرايش ودانستن رسمالخط چند کلمه وموارد کاربرد سجاوندى، ويراستار مىشوند. عدّهاى هم با همين چشم به ويراستارى وويراستار مىنگرند وويراستارى را کارى پيش پاافتاده وآسان مىشمارند. امّا هرگز چنين نيست. ويراستار، نويسندهاى است (گو اينکه ننويسد)، که سرآمد ديگر نويسندگان است وبهتر از آنان مىتواند بنويسد واطّلاعات ادبى بيشترى دارد. به همين سبب است که نويسندگان، نوشتهشان را به او مىسپارند تا لغزشهاى آن را اصلاح کند. پس آنکه فروتر از ديگر نويسندگان است وخود نمىتواند بنويسد ودانش ادبى کمترى دارد، ويراستار نيست. چه، چنين فردى نمىتواند عيبهاى نويسندگان را اصلاح کند وصلاحيّت اين کار را ندارد. بنابراين ويراستار، "نويسنده فراتر" است ونه "فروتر از نويسنده". به سخن ديگر، نويسندگى منزل اوّل ويراستارى است وويراستارى،مرحله بعدى وعالى نويسندگى.
من با اين توضيحات خواستهام "پندار ويراستار شدن" را از ذهن عدّهاى ساده پندار بزدايم. مبادا کسى گمان کند که با خواندن يک - دو کتاب درباره ويرايش، ويراستار مىشود. اگر کار به همين سادگى باشد، اصولا چه نيازى به ويراستار است؟ آنکه زحمت بسيارى مىکشد وکتاب يا کتابهايى مىنويسد،اندکى هم مىکوشد وکتابى درباره ويرايش مىخواند وويراستار مىشود وحدّاقل اينکه، نوشته خودش را ويراسته شده به ناشر مىسپارد.
چکيده سخن اينکه در کنار عدّهاى ويراستار خبير ودقيق وفداکار، عدّهاى کممايه وبدون صلاحيّت پيدا شدهاند که خود را ويراستار مىپندارند و کتابها را خراب مىکنند. اينان معمولا يک سبد ويرگول در کنارشان دارند که در صفحات هرنوشته مىپاشند وبدين رو، من آنان را "ويرگولاستار" مىنامم ونه ويراستار. ويراستارى که تا کنون کلمه "انجيل برنابا" به چشمش نخورده است وآن را "انجيل بُرنا" مىکند، ويا کلمه "لولهنگ" را نشنيده است وآن را "لوله تفنگ" مىکند، ويراستار نيست وموجب هتک اين نام است. او "ندانمکار" و"بزهکار" است ونه ويراستار.
مهمترين ويژگىاىکه هرويراستار بايدداشتهباشد، چيست؟
هر ويراستارى علاوه بر داشتن دانش لازم، بويژه در حوزهاى که ويرايش مىکند، ودانستن همه مسائل ويرايش وداشتن اطلاعات ادبى کافى وبرخوردارى از شمّ ادبى، سه ويژگى بايد داشته باشد:
١. دقّت. ويراستار بايد فردى باريکبين ودقيق النّظر وبا وسواس باشد وکوچکترين سهو وترک اولى را ببيند وچنان خُردبين باشد که هيچ خُردهاى از ديد او پنهان نماند. اگر فردى، گو اينکه دانش گستردهاى داشته باشد وهمه مسائل ويرايش را بداند، از دقّت فوقالعادهاى برخوردار نباشد، ويراستار خوبى نيست. در واقع يکى از مهمترين کارهاى ويراستار اصلاح خطاهايى است که نويسندگان از سر بىدقّتى مرتکب مىشوند. بنابراين اگر ويراستار دقّت کافى نداشته باشد. نمىتواند خطاهاى برآمده از بىدقّتى نويسندگان را ببيند واصلاح کند. خلاصه، ميزان دقّت ويراستاران بايد بيشتر از دقّت نويسندگان (آن هم نويسندگان دقيق) باشد.
٢. روحيّه نقّادى. چنانکه مىدانيم کشف عيبها حاصل عيبجويى است وچون يکى از کارهاى ويراستار کشف عيبهاى يک اثر است، لذا وى بايد فردى عيببين وحتّى عيبجو باشد وروحيّه نقّادى داشته باشد. کسى که آسانگير وليّن العريکه وعيبپوش واهل اغماض باشد، روحيّه نقّادى ندارد، وکسى که روحيّه نقّادى ندارد، نه مىتواند زشتى يک اثر را ببيند ونه زيباييهاى آن را؛ بلکه تسليم آن مىشود ومىپندارد صورتى ديگر غير از آن ممکن نيست. البتّه عيببينى وعيبجويى با عيبسازى وعيبتراشى تفاوت دارد ومقصود ما آن است ونه اين. لابد مىگوييد که حافظ گفته است: "که هرکه بىهنر افتد نظر به عيب کند"، امّا در کار ويرايش نظر به عيبها هنر است؛ چنانکه نظر نکردن به هنرها نيز عيب است.
٣. فداکارى. از آنجا که ثمره کار ويراستار، در نهايت، به نام نويسنده است، پس وى بايد فردى فداکار باشد تا حاضر شود که ثمره کارش را ديگرى برداشت کند. اين درست است که ويراستار در مقابل کارى که انجام مىدهد مزد دريافت مىکند، امّا با پول نمىتوان همه زحمت ويراستار را جبران کرد. تجربه هم نشان داده است که اگر فردى در ويراستارى خبره باشد ودقيق ونقّاد نيز باشد، امّا اهل فداکارى واز خودگذشتگى نباشد، ويراستار خوبى نيست. از قول من بنويسيد که "ويراستارى" و"فداکارى" قرين يکديگر است. آنکه فداکار نيست، ويراستار باوفايى نيست. وآنکه تنها به نام ونان خود مىانديشد حقّ ورود به جرگه ويراستاران را ندارد.
فشرده سخن اينکه "خُردهبينى" و"خُردهگيرى" و"از خودگذشتگى" سه ويژگى مهمى است که هر ويراستارى بايد دارا باشد.
مهمترينويژگىاى کههر نويسنده بايدداشتهباشد، چيست؟
مهمترين ويژگىاى که هر نويسنده، بلکه هر فرد، بايد بدان آراسته باشد، در يک کلام، عبارت است از "تقواى فکرى". شرح اين کلام نيازمند به يک کتاب است. چه، تاکنون از تقواى فکرى سخن گفته نشده واين موضوع مهم نه تنها ناگفته، که گاه ناديده مانده است. امّا دريغا که اينک امکان بسط کلام درباره تقواى فکرى نيست تا دادِ آن داده شود وناگزير بايد به اشاراتى اقتصار گردد.
از آيات ورواياتى که درباره تقوا وارد شده، دانسته مىشود کهتقوا برسه قسماست: تقواىفکرى،تقواىقلبىوتقواى عملى. به ديگر سخن، متعلّق تقوا، فکر وقلب وجوارح است. تقواى فکرى در مقابل گناه فکرى (چون کفر وشرک) است وتقواى قلبى در مقابل گناه قلبى (چون بخل وحسد) است وتقواى عملى در مقابل گناه عملى (چون قتل وظلم)است. همان گونه که گناهان به سه بخش تقسيم مىشود، تقوا نيز بر سه گونه است. از ميان اقسام گناه، گناه فکرى بزرگتر وسهمگينتر از ديگر گناهان وبرانگيزنده آنهاست؛ چنانکه از ميان اقسام تقوا، تقواى فکرى مهمتر از ديگر اقسام تقوا ورکن واساس آنهاست.
تقواى فکرى عبارت است از داشتن فکر وعقيده مطابق با واقع وحدّاقل، کوشش براى رسيدن به آن. به عبارت ديگر، تقواى فکرى يعنى حق باورى ودرست اعتقادى ودرستفکرى ودست کم، سعى به قدر امکان براى دست يازيدن به آن. بنابراين کسى که يکسونگر وشهرت زده وشخصيّتزده ومطلقبين ومتعصّب است وآنچه را نمىداند، رد يا قبول مىکند وبا حبّ وبغض به مسائل مىنگرد ومنافع خود را بر حقّ مقدم مىدارد وپيشداورى مىکند، درستفکر نيست وتقواى فکرى ندارد. چه، يکسونگرى وشهرتنگرى وشخصيّت زدگى واينگونه ويژگيها، از گناهان فکرى وحجاب معرفت است وکسى با اين ويژگيها نمىتواند به فکر درست وعقيده راستين دست يازد.
بارى، سخن در اين بود که مهمترين ويژگى هر نويسنده تقواى فکرى است. هر نويسندهاى بايد در روند تحقيق به حق بينديشد ويافتن حق را دغدغه وسرلوحه کوشش خود قرار دهد واز گناهان فکرى بپرهيزد وآنگاه که قلم بر کاغذ مىنهد، جز حق ننويسد وبراى حق بنويسد.